چقدر دانستن بعضی چیزها سخت است. کم کم دارم ایمان می آورم که دانش آتش است و هیچ آبی بر آن کارساز، نه! چقدر سخت است آدم بداند سرطان تا مغز استخوانش راهپیمائی کرده، آرام آرام و همانجا قصد ماندن دارد. چقدر سخت است آدم بداند که تا چند ده روز دیگر باید کتاب زندگی اش را تمام کند؛ حتی باید صفحه آرائی و فیلم و زینکش هم مرتب باشد. حتما باید شیرازه بندی شده باشد. چاپ بالا هم نخورده است. همین یکی است و تجدید چاپ هم ندارد. دلم تنگ می شود برای ویرایش دوم. بعضی جاها کاش نبودند. نه! بیشتر از آن بعضی چیزها جایشان خالی است. سخت است که آدم این راز را مثل عروسک بچگی هایش توی پستوی دلش پنهان کند و با خودش بگوید: مال خودم است. مال خود خود خودم.
مهم نیست مردنم. اصلا از شیمی درمانی خوشم نمی آید. کارهای مهمتری دارم. باید از کجا شروع کنم؟ از مامان؟! نه! مامان حتما می فهمد. چه بگویم؟ بگویم من را ببخش آن دفعه ای که تو کنار اجاق گاز ایستاده بودی. داشتی مربا درست می کردی که از پشت، پر نزدیک دماغت گرفتم. چرخیدی و آستین لباست که به قابلمه گیر کرد و مربا ریخت روی شکمت. آخ! سوختن داشته حتما. مامان! من را ببخش!
یا اینکه از دخترخاله هایم طلب بخشایش کنم؟ بگویم ببخشید که رویتان اسم می گذاشتم. یا آن دفعه ای که لیلا را هل دادم توی استخر پر از آب. هرچه کردیم نتوانستیم بیرونش بکشیم. وای که اگر زندائی نرسیده بود.
یا آن دفعه که جامدادی نو همکلاسی ام را برداشتم و با مال کهنه خودم عوض کردم. خوب دیگر! نورچشمی معلم بودم و حق را داد به من. آن بیچاره هم جرئت نکرد به مامانش بگوید. من هم عمد نداشتم که. اشتباه کردم. چند هزار تا جامدادی باید توی جشن نیکوکاری بدهم تا جبرانش کنم؟
بگویم بابا! من را به خاطر بچگی کردن در بزرگی ام ببخش! ببخش که سر درس و مدرسه همیشه خسته ات می کردم؟ ببخش که هر روز احضارت می کردند به خاطر شیطنت هایم؟ ببخش که من آنی نشدم که تو می خواستی؟ ببخش اگر وقتی می پرسی مریضی می گویم نه! ببخش که دروغ گفتم که جواب آزمایش ها هیچی نبوده. من را ببخش که به تو نمی گویم دارم از دستت می دهم.
دروغ هایی که توی چت روم به این و آن تحویل می دادم را چه کنم؟ من که نمی خواسته ام با احساسات مردم بازی کنم. من به اندازه کافی سرگرمی داشته ام.
عاشقی هم جرم است؟ باید به خاطرش توبه کنم؟
نه! من نمی توانم از حسام بگذرم. برایم سخت است. اینکه این چند سال را ساکت بودم، مطمئن بودم که من هستم و او هم هست. حالا او هم که بماند من نیستم. نمی خواهم جلوی عزرائیل کم بیاورم. می بایست این آخرین قدم ها را بردارم.
چه بگویم؟ بروم سلام کنم و بگویم: آقا! من عاشقتان هستم.
چه خواهد گفت؟ سرش را زیر خواهد انداخت و نگاهم نخواهد کرد و من مثل همیشه برای حجب و حیایش دلم ضعف خواهد رفت؟
قلبم ضعیف شده است. نه از روزی که سرطان در من خانه گزینی کرده؛ از روزی که حسام را دیده ام. حسام را با آن موها و چشم های مشکی اش. با خنده های زیر لبی اش. لامذهب با همه فرق دارد. اگر فقط خودم این را می گفتم، دلم بیشتر آرام می گرفت. همه همین ها را می گویند. از همیشه دلم را بیشتر باخته ام. حاضرم همه روزهایم را بدهم و یک شب با حسام باشم. فقط همان یک شب. مگر نه اینست که همین یک شب هاست که تاریخ را ساخته است؟ بودن تهمینه با رستم هم یک شب بود. فاصله خشم و مرگ نادر شاه هم یک شب بود. شب عاشورا هم یک شب بود.
بدبختی ام از این جاست که عاشقی به قیافه ام نمی خورد. هیچ کس باورش نمی شود. همان یک باری هم که برای پانته آ گفتم، باورش نشد. گفت این هم از همون برنامه هاته؟ کم سر کار نرفته ایم از دستت که! همون یه بار بسّم بود که دستمٌ گرفتی و بردی قبرستون.
می خندم. یادم می آید که نصفه شب بیدارش کردم با یک تلفن. گفتم خواب دیده ام مرده ها از توی قبرهاشان با فرمان من آمده اند بیرون و دنبالم راه افتاده اند. گفتم به من وحی شده و فکر می کنم پیامبر شده ام. مامان اگر می فهمید مجبورم می کرد به خاطر این کفریاتم بروم زیارت و معتکف بشوم و توبه کنم و کفاره بدهم. چه شام و نهارهایی که به پانته آ باج ندادم!
مادر هم دفعه اولش نبود که از این حرف ها می شنید. یک شب که همه داشتیم تلویزیون می دیدیم، بلند شدم. زمستان بود و من تازه دانشجو شده بودم. پالتویم را پوشیدم. حمید را بوسیدم که آن موقع ها اول راهنمائی بود. با بابا دست و رو بوسی کردم. مثل همیشه صبر کرد تا خودم حرف بزنم. مادر اما طاقت نمی آورد. گفت: کجا میری ثمین این وقت شبی؟
گفتم: قراره امشب یکی از ستاره هایی که با ما دویست میلیون سال نوری فاصله داره، به مدار خورشیدی منظومه خودش بخوره و آتش بگیرد. یه تیکه هاییش می افتد روی زمین. قراره با هواپیمای نیویورک برم آمریکا از آنجا خودم را به کانال پاناما برسانم. آنجا قرار است با یک منجم کلمبیائی برویم بیرون منظومه شمسی. اتفاقا منجم مسلمونه و قول میدم اول عقد می کنیم و بعد با یکی از تکه های شهاب آسمانی بالا می رویم.
مامان قرمز شده بود. گفت: دوباره شروع کردی به صد تا یک غاز گفتن؟
کیفم را برداشتم و از در زدم بیرون. قبل از اینکه دستشان بهم برسد تاکسی گرفتم و رفتم یه یکی از روستاهای اطراف شهر که یکی از آشناهامان آنجا زندگی می کرد. یک هفته همه را اذیت کردم. دختر های فامیل پشت سرم بسته بودند که دختره عقده ای نیاز به توجه دارد. پیرزن های فامیل گفتند هوائی شده، شوهرش بدهید. اما قسم می خورم که آن موقع هنوز عاشق نشده بودم.
هیچکس نمی فهمد که این حرف ها چقدر برای من واقعی است. مهم هم نیست. اگر الان هم بگویم من دو تا زندگی دارم و یکی اش را فقط و فقط روح حسام توی عالم ذر می داند، باورشان نمی شود. آخ! که حسام آنجا حتی از اینجا هم بهتر و خواستنی تر است. دلم روشن است که حسام قسمت خودم است.
خودم را گور به گور می کنم و وصیت می کنم بعد از مرگم نامه ای به خانواده ام بدهند که از سیر تا پیاز ماجرا را تویش نوشته باشم. فوقش این است که حسام هم به هیچکس نگوید. فکر نمی کنم هیچ خیانتی در حق زن آینده اش بشود. حالا او نیست و بعدها من نخواهم بود. آرزو های من برای به گور بردن نیستند.
وقت نداشتن هم مصیبتی است. بدون برنامه پیش حسام رفتن خوب نبود. در شان حسام نبود. گفتن عاشقی هم سخت بود. از خجالت کشیدن حسام ، من هم سرخ شدم. هیچ وقت تصورش را هم نمی کردم که گذر از تابو ها اینقدر لذتبخش باشد. من فقط گفتم که عاشقت شده ام. و حسام فقط شنید. و بعد گفتم که مسافرم، که نمی مانم. و حسام ساکت ماند. سکوتش جذابش می کرد. گفتم: ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم.
بعضی وقتها فکر می کنم که اگر پسر بودم، چطوری زندگی می کردم. و همیشه هم به این نتیجه می رسم که خدا خر را دید و شاخش نداد. حسام از بزرگواری اش بود که با خانواده اش آمد خواستگاری. حسام از بلندی طبعش بود که همه چیز را آن طور که من می پسندیدم، خواست. حسام از دیوانگی اش بود، شاید، که با من ازدواج کرد.
همیشه شنیده بودم: شب زفاف کم از صبح پادشاهی نیست. اما نمی دانستم که تا این حد واقعی است. فکر نمی کردم به همین سادگی فاصله ها پر شوند. حسام را نگاه می کنم که دارد روتختی را صاف می کند. سینی پر از هفت مغز و میوه را برداشته و دارد می آورد طرفم. می گویم: من نمی خوام، گشنم نیست!
ـ مگه دست خودته! باید بخوری. ضعف داره از سر و روت می باره.
دلم می خواهد بهش بگویم که برایم از همه خوراکی های دنیا، خوردنی تر است. دلم می خواهد بگویم که تا شیره گوشتم و مغز استخوانم از او پر شده و همین برای من کافی است.
یک قاشق گداخته می گذارد توی دهانم. می پرسد: باز چی تو سرت داره می گذره. چه فیلمی می خواهی از خودت در بیاری؟
ـ من کی از خودم فیلم در آوردم؟ اون هم جلوی تو؟
ـ تو روز روشن که نه ، تو شب تاریک هم دروغ می گی؟ یادت رفته شب خواستگاری، توی رستوران چه ادایی از خودت درآوردی؟ آخ! آخ! دلم درد گرفته. می خوام پیاده روی کنم. من هم مجبور شدم باهات راه بیام.
دلم برایش ضعف می رود وقتی ادایم را در می آورد.
ـ چرا سرخ شدی ثمین؟ چیزیت شد؟
ـ نه! چیزی نیست.
نمی خواهم بهش بگویم که دیدنش بیش از تمام بیماری های دنیا تاب و توانم را می گیرد. حسام توی اقیانوس عشق من خفه می شود اگر بفهمد.
چیزی هست در زندگی ام که بیش از همه چیز مایه شگفتی ام شده. انگار گریه را با من سرشته اند. حالا هم که حسام را دارم، موذیانه با من همراه است. وقت هایی هست که فکر می کنم دیگر تحملش را ندارم. دیگر نمی توانم بار سنگین عشق را تحمل کنم. از حسام پر می شوم و پناهم باز آغوش خودش است. از او می گریزم و گزیرم در اوست. می گریم و او زمین اشک های بارانی ام می شود.
حالا همه چیز دارد به آخرش نزدیک می شود و من با خودم فکر می کنم در هر زمانی که به دنیا می آمدم، باز هم عاشق می شدم. شاید جنگ جهانی دوم را به هیچ می گرفتم. یا اینکه جنگ های قبیله های عرب بر سر عاشقی من در می گرفت. خوب شد که آن زمان ها نزیسته ام؛ وگرنه چه فدیه ها که بر سر خون ها نمی رفت!
می گویم: حسام! چرا تو بد نیستی که من بتونم ازت دل بکنم؟
حسام ساکت نگاهم می کند. این بار منم که نمی فهمم توی ذهن او چه می گذرد. اشک هایم می ریزند: حسام! تو تموم شدنی نیستی. فکر نمی کردم حکایت هزار و یکشب بشی برام. فکر نمی کردم مثل تحریر های شاهنامه هزارساله بشی.
لبه تختم می نشیند. دست می کشد روی صورتم و اشک هایم را جمع می کند. سکوتش مرا خواهد کشت، نه این سرطان لعنتی. می گوید: کاش می تونستم برات زندگی ساز باشم. زمستونا فصل عاشقی کردن نیست. برای زمستونی ها هیچ وقت.
نفسم به شماره می افتد. می خواهم حرف بزنم اما سینه ام به خس خس می افتد. حسام کپسول اکسیژن را نزدیک تختم می آورد. خودم می دانم ساعت های آخر است. حسام هم چند روز است نخوابیده است. می پرسم: حسام چرا نمی خوابی؟ می خوام تو خواب تماشات کنم.
اشک هایش راه اتصال چشم ها و گونه هایش می شوند: میخام ببینمت.
پشتش را می کند به من: فکر میکنی اصلا جای خالیت توی زندگیم پر میشه؟ فکر کرده ای چشمه ای که عکس تو توش می افتاد، حالا می تونه چیز دیگه ای رو نشون بده؟
ماسک اکسیژن را بر می دارم: بخدا حسام! من نمی خواستم زندگیت رو به هم بریزم. توی این روزها نخواستم بی هدف زندگی کنم. من ... داشتم از تو خفه می شدم.
بر می گردد طرفم. صورتش خیس است. می گوید: تو فکر می کنی بازیگر خوبی هستی؟! ثمین! من رو ببخش!
با دست هایش صورتش را می پوشاند.هق هقش می رساندم به آخر دنیا. می گویم: خدایا! همین الان منو بکش!
می نشیند کف سالن و سرش را به تخت تکیه می دهد. دست می کنم لای موهایش. قلبم تیر می کشد. آیا آخرین باری است که این سعادت نصیبم می شود؟ حسام! من تا کی بدون تو می مانم؟ چه موقع روحت به روان من پیوند خواهد خورد؟
ـ ثمین! بعضی وقت ها دوست دارم خودم را بکشم.
محکم با آخرین رگه های توانم می زنمش. دستم را می گیرد و می بوسد: کاش زودتر زده بودی. ثمین! من پنج سال به تو و خودم خیانت کردم.
قلبم از پیوند اقیانوس های عاشقی خبر می دهد. بغض می کنم: حسام! چرا زودتر ... ؟ منتظر چی بودی؟ منتظر کی؟
به این پنج سال فکر می کنم. به روزهای روشن دانشکده که حسام را می دیدم. به روزهای بهارش که اسمش را می شنیدم و زار می زدم. به روزهای گرفته اش که نمی دیدمش. به اینکه چطور شد نتوانستم عاشقی کنم. سخت است همیشه عاشق بودن و دم نزدن.
تو همونی که تو رویام تو رو من خواب می دیدم
تو چشات آسمون و آفتاب و مهتاب می دیدم
زلفاتو شب می خره تا توی اون لونه کنه
مثه من صد تا دلٌ عاشق و دیوونه کنه
از تو قلک چشام سکه های رنگ وارنگ میریزه روی هوا
با صدای خنده هات میشه از ستاره پر آسمون روسیا
تو همونی اگه شب قصه بگی چشم بی خوابمٌ پر خواب می کنی
تو همونی اگه با من بمونی منٌ از آرزو سیراب می کنی
ـ حسام! برام از روزهای خودت تعریف کن. اون روزهایی که من نبودم.
ـ تو همیشه بودی. فقط من ترسو بودم.
توی ذهنم دنبال نشانه ها می گردم. همان هائی که حسام می گذاشت جلوی پایم و من نمی دیدم. همان هائی که من چشم هایم را به رویشان می بستم. همان رگه های محبتی که هیچ وقت باورشان نمی کردم. همان چیزهائی که مرا از واقعیت به توهم می رساند. من قلّه حماقتم.
حسام را نمی بینم که از اتاق بیرون می رود. من می مانم و درد عمیقی که از مردن هم بدتر است. حتی از دل کندن از حسام هم ترسناک تر است. حسرتی که جانم را آلوده می کند. نفس هایم را می شمارم. کم اند؛ بسیار کم.