تبليغاتX
عینا فیها تسمی سلسبیلا

عینا فیها تسمی سلسبیلا

بعضی خاطرات آدم مثل فرش دستباف کاشان می ماند؛ هرچه بیشتر پا بخورد، قشنگتر می شود. اما بعضی دیگر مثل بادام تلخی هستند که تازه وقتی به آخر دهان می رسند، تلخی شان نمایان می شود و لحظه به لحظه بیشتر می شود. و نبودن تو از دسته دوم است. آنقدر نبوده ای که اگر نان گندم را دست دیگران نبینم، فکر می کنم اصلا در تاریخ زندگی من معدوم بوده ای. وقتی تولد من با مرگ تو پیوند خورد، نبودن تو هر سال پررنگ تر شد.

رفتنت با خاک و سرما همراه بود. از آن رفتن هایی که برگشت ندارند. نبودی که بزرگ شدنم را ببینی. ببینی که از قالب آن دخترک لوس و عبوس در آمده ام. ببینی که می خندم و شادی را به جهانم هدیه می کنم. ندیدی قد کشیدنم را، حرف زدنم را. ندیدی شب بیدار ماندن ها و خواندن ها و نوشتن هایم را. هیچوقت آن پرنده ای نشدی که روی دیوار خانه مان بنشینی و ما را تماشا کنی. هیچ نشانه ای از خودت باقی نگذاشتی. انگار که نوشته های روی تخته سیاه بودی که بعد از پاک شدن، جز غبار چیزی ازت نمانده است.

اگر بودی ...؟ سوالی است که گاه و بیگاه به سراغم می آید. تازگیها بیشتر. شاید اینجا نبودم. نمی خواندم، نمی نوشتم، دانشگاه نمی آمدم یا اگر می آمدم، هیچگاه تاریخ نبود و ادبیات. شاید همچنان در همان خانه قدیمی مان می ماندیم و من در اتاق تنگ و تاریک کج فهمی های اطرافیانم بزرگ می شدم.

تو در بزرگترین انتخاب هایم نبودی. کجا بودی وقتی که من عاشق شدم؟ وقتی که رنگهای رویا بالای سرم کمانه زدند. وقتی که با تمام وجودم خواستم آدم دیگری باشم. خودم با تیشه شکهایم افتادم به جان خودم. خودم دانه دانه آجرهایش را گذاشتم. بنا کردم جدید بودنم را. اما تو هیچ آجری به دستم ندادی.

باز هم از تو می پرسم: حالا باید چه کنم؟ شکست تلخ است و من به قواعد این بازی ناآشنا.

واقعیت این است که اگر هم بودی، نمی شد که از تو بخواهم. نمی توانستم حجابها را کنار بزنم و دلم را به تو نشان بدهم. داغ خوردگی اش را برای خودم نگه می داشتم. همانطور که الان می خندم که دیگران نپرسند: تو را چه شد؟

اگر بپرسند، خواهم گفت؟

در آستانه نو شدن جهانم ایستاده ام و بیحوصلگی هایم را به خودم هدیه می دهم. غربت را می بویم و می بینم که بوی خاک می دهد. نفسم می گیرد. چطور آن خروار خاک را روی صورتت تاب آوردی و هیچ نگفتی؟

دوست ندارم بازگردم به 13 سالگی ام، به 14 آبان 78، به روزی که ...

نگارش توسط ادیب , محقق , دانشمند در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 17:58 | لینک ثابت |

 

23/11/1305

مقام منیع ریاست مجلس مقدس شورای ملی شید الله ارکانه

با کمال عجز و انکسار خاطر مبارک را مستحضر می سازد، جان نثار غلامرضای حسن اف اهالی مشهد، ساکن بخارا/ از بخارا به واسطه شغلی عازم عشق آباد گردیدم. از عشق آباد مقداری اثاث البیت خریده به طرف بخارا/ مراجعت نمودم. در بین راه در آرتق که از شخصی مبلغی طلبکار بودم، از ماشین پایین آمده شب را/ در منزل مشارالیه ماندم. صبحی که آمدم سوار ماشین بشوم، در استانیا؟ یک نفر ترکمن به فدوی اظهار/داشت که بیا برویم در ادراه و شما را تفتیش نماییم. مال بنده منحصر بود به مقداری اثاث البیت/ و مبلغ سیصد و پنجاه منات چروانس و مبلغ ده تومان پول ایران. پس از تفتیش تمام اموال/ فوق الذکر فدوی را ضبط نموده و چاکر را مدت پانزده روز توقیف نمودند. به بنده اظهار/ می داشتند که "رضایت خط بده که مرخصت نماییم"، بنده در جواب می گفتم که "رضایت خط/ نمی دهم مرخصم بنمایید. هرگاه ما ایرانی ها صاحب داشتیم، مال بنده را از شما خواهد گرفت."/ خدا شاهد است به حق حضرت رضا، که یک مثقال مال قاچاق در نزد بنده نبود. تمام بار من/ اجناس روسیه بود. لهذا رفتم به قونسولگری اطلاع دادم، ایشان از خارجه رشوت گرفته/ به عرض بنده رسیدگی نکردند. مبلغی از عشق آباد قرض نمودم که بیایم تهران، خرجم/ کفاف نکرد. لهذا از مشهد عریضه نگار گردیدم و استدعای عاجزانه از آن مقام منیع می نمایم/ که اموال فدوی را از ید غاصبانه اجانب نجات داده، به فدوی مسترد دارید؛ زیرا من/ پیرمرد هستم و کاری از دستم بر نمی آید؛ سزاوار نباشد اموال تحصیلکرده/ خودم را اجانب بگیرند و اهل و عیال فدوی از گرسنگی بمیرند. تمام اموال بنده که گرفتند/ هزار و پانصد تومان می شود.

حاشیه: آدرس: مشهد- خیابان علیا- روبه روی کوچه حوض لقمان/ دکان علاقه بندی میرزا هاشم برسد به بنده می رساند.

نگارش توسط ادیب , محقق , دانشمند در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 18:49 | لینک ثابت |

 

خطوط اضطراب

شبی خواب می بینم که با تو مشاجره ام شده است. تو مثل همیشه ساکتی و حرف نمی زنی. مثل همیشه با صبر و خونسردی ات به گریه ام می اندازی. از خواب می پرم و بغض می کنم. تا کی در خواب و بیداری با من اینگونه رفتار می کنی؟

با یسری می رویم پیش روانکاو. می خواهد رویاهایم را بنویسم. می گوید همیشه یک دفتر کنار دستت داشته باش. می گوید اگر چاکرای دومت را تقویت کنی حتما می توانی به خواسته های درونی خودت و آدم های اطرافت پی ببری. دست راستم را توی دست چپش می گیرد. می گوید: چه دست شلوغی! تو خیلی استرس داری.

نمی گویم همه اش از ترس از دادن تو گریه می کنم و روز و شب زاغت را چوب می زنم تا سیاه شود. نمی گویم که برای داشتن تو چقدر زندگی ام را دستکاری کرده ام.

می پرسم: کف بینی واقعیت داره؟

جوابم می دهد: کسی نمی تونه سرنوشت کس دیگه ای رو تعیین کنه. اما از اونجائی که هیچ چیزی توی این عالم بیهوده نیست، این خط ها هم معنی های خاص دارن.

با نگاهم علامت سئوال می سازم. ادامه می دهد: این خط ها به مرور زمان و بر اثر حالت های روحی آدم پررنگ و کمرنگ می شن. بخشی اش هم ژنتیکیه. تو فقط می تونی با دونستن معانی خطوط، خودت و دیگران را بهتر بشناسی.

از ابتدای خواستنم عوض شده ام. شاید هم عوضی شده ام. محافظه کارم کرده ای. بیشتر چِرت می زنم تا حرف. برای اینکه مبادا کسی غیر از تو من را بشناسد. دایره دوستی هایم را می بندم به این امید که تو هم همین کار را بکنی. تو هیچ وقت قابل پیش بینی نیستی و من را هم ترغیب به همین کار می کنی.

از مطب می آئیم بیرون. توی راه سری به کتابفروشی ها می زنیم. همه جور کتاب رمالی دارند. می گردیم و می گردیم. توی این گشتن هاست که به کتاب های مورد علاقه تو می رسم: از کانت تا هگل ـ تاریخ فلسفه کاپلستون ـ تاریخ تفکر در مشرق زمین ـ سارتر. از کتاب های خودم می گذرم: هنر هفتم ـ شخصیت های ماندگار ـ فیلم نامه های برگزیده سال 2008

 

خطوط عاطفه ـ تو

به دست هایم نگاه می کنم. به اینکه دستم به دست هنرمندها بیشتر شبیه است. اینکه انگشت های باریک و بلند دارم و کنار دستم بیشتر منحنی است تا صاف. در تعجبم این چه هنری است که نتوانسته تو را به دام بیندازد. اینکه خودم را بیشتر از منطقم دوست دارم از بلندی انگشت اشاره ام پیداست. شست راستم هم همین گواهی را می دهد. به تو فکر می کنم. اینکه تو را بیشتر از خودم دوست دارم.

شکل دستم ماه آب است. خودم هم ماه آبم. آب همه چیز را در سردی خودش می پوشاند. از همه عناصر سر است به غیر از زمین. زمین سفت و استوار است و تو زمینی.

می پرسم: هیچ وقت توی زندگی ات به خاطر سکوتت ضرر کردی؟

محکم می گوئی: نه! آزمایشی جلوی پام قرار نگرفته که ارزش باختن داشته باشه.

جوابت می دهم: امیدوارم از این به بعد هم همین طور باشه.

هیچ وقت برای هیچ چیز نگران نیستی. به خودت و کارت مطمئنی. حتی به خانواده ات هم تکیه نداری. خطوط دستت نشان می دهد که از بچگی به هیچ کس اعتماد نداشته ای. هیچ چیز رویت تاثیر ندارد. حتی دیدن های گاه و بیگاه من.

کوه ونوس ـ من

همان ستاره زهره است. همان ستاره ای که ابتدا زنی بود. در تورات است که هاروت و ماروت فرشته را فریفت و با یادگرفتن اسم اعظم خواست که به آسمان برود. خداوند او را مسخ کرد.

آیا من تو را فریفته ام؟ آیا من مسخ شده ام؟ من، من نیستم؟ من توام! کوه ونوس، بند سوم شست. برجستگی زیاد این ناحیه، نشان عشق است. من خود عشقم.

او پشت سر هم به خانه مان زنگ می زند. هیچ بهانه ای ندارم. تو سکوت کرده ای. ماجرای او را هم می دانی. دست هایم را بهم می سایم تا بلکه خطوط با هم مخلوط شوند. نمی خواهم کوه ونوس برجسته باشد. انگشتانم را خم می کنم. دو تا خط کنار انگشت کوچکم پیدا می شود. قبلترها یکی بود. حالا شده دو تا. یکی اش دارد روز به روز پررنگتر می شود. حالم را با سردی ات به هم می زنی. دیوانه ام کرده ای. تمام هدیه هایت را جمع می کنم وسط حیاط و رویشان نفت می ریزم. کبریت و دود و جیغ زدن هایم خانه را بر می دارد.

خط شانس ـ او

توی کتاب ها نوشته اند که ماه آتش جذب آب می شود.. او آتش است. گرم است و دورم را می گیرد. با سردی من مخلوط می شود. به خط شانسم نگاه می کنم. دو تا خط عمودی که دستم را از میان به دو نیم کرده اند. خط پولم روز به روز پررنگ تر می شود. او عقلش را کرده سرمایه اش و زبانش را راه پیشرفتش.

خط قلب وقتی پیچیده می شود، ناکامی عشقی دارد. تو را می بینم که در انتهای قلبم جاخوش کرده ای و همچنان ساکت می مانی.

او می نشیند رو به رویم. من روی کدام نقطه زمینم؟ انگار که مشاعرم از مریخ آمده است. دور و برم را نگاه می کنم و می بینم که کافه همیشگی است. حرف های او را نمی شنوم و لبخندهایش را می بینم. ماتم می برد.

او دستم را می گیرد. داغ است مثل آتش. دستم را عقب می کشم. صورتش برافروخته می شود. دستم را می گذارم روی فینگرتاچ صدایش؛ آرام آرام اوج می گیرد: دست از این اداهات بردار. دیگه نمی گذارم منو معلق نگه داری. باید جواب بدی. آره یا نه؟

به دستم نگاه می کنم. یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است.

خط جنون

خطی که به موازات خط قلب است، خط بیماری های روانی است. عاشقم و تو را خواهم کشت. قرص های خواب آور را کف دستم می شمارم: 1، 2، 3، 4، 5. او ایستاده بالای سرم، نگران است.

ــ حالا حتما باید این کار رو بکنی؟

نگاهش می کنم. توی چشمانش بی قراری موج می زند. می خندم.

دستش را می کند لای موهایش و بر می گردد. دکتر گفته 2 تا. 2 تا قرص بر می دارم و می اندازم توی آب. حل می شوند و حباب ها روی آب شنا می کنند. لیوان آب را سر می کشم. پشت سر هم تکرار می کنم: من می خواهم تو را بکشم. می خواهم تو را بکشم. تو را می کشم. می کشمت! تو را! تو را!

عدسی چشم هایم تنگ و گشاد می شود. دنیا تاریک و روشن می شود. توی ذهنم می آید: اگر نکشمت، حتما از آسمان برایت قربانی خواهد آمد. تو! مطمئن باش! قربانی، تو، می کشمت!

همه چیز عین واقعیت است. قرار است به خانه ات بیایم. دسته گل برایت خریده ام. یاس سفید دوست داشتی، من هم! در را برایم باز می کنی. مثل همیشه باوقاری. دلم برایت ضعف می رود، حتی توی خواب. زیر لب می گویم: من تو را از زندگیم بیرون می کنم.

از احوالم می پرسی. جعبه قطاب را می گذارم روی میز پذیرائی ات. بر می داری و بو می کشی. می پرسی که خودم درست کرده ام؟ سرم را با مهربانی یک روباه برایت تکان می دهم. تو همان زاغکی هستی که مغبون خواهی شد.

حتی از واقعیت هم واقعی تر است. می روی و چائی می آوری. می گوئی می خواهی به کار و درسَت ادامه بدهی. می گوئی نمی خواهی ازدواج کنی. می گوئی از حرف هایت هیچ وقت قصد خاصی نداشته ای. می گوئی که انتظار داری من درکت کنم. همیشه من را دختر باشعوری می دانسته ای. همیشه فکر می کرده ای اگر بخواهی با کسی ازدواج کنی، آن شخص می بایست شبیه من باشد.

حتی توی خواب از این حرف هایت آتش می گیرم. ماه آبم اما. بازیگر خوبی هستم. عصبانیتم را بروز نمی دهم. ساکت و مهربان نگاهت می کنم. می گویم: مهم این بود که ما با هم آشنا شدیم. همه این روزها برای من قشنگ بود. من برای عشق حرمت قائلم.

نگاهم می کنی. انگار که دوست داشتی جیغ و داد راه بیندازم و آن وقت تو بِبَری. کور خوانده ای. کلّی تمرین کرده ام تا توانسته ام عقلم را بر احساساتم بشورانم. یک شب کودتا کردم. تو که نمی دانی این چیزها را.

می گوئی اگر دوست داشته باشم، می توانیم دوست بمانیم. و من می گویم البته! ما همکارهای خوبی هستیم.

دلم می سوزد این بار. به خاطر صداقت این بارت ـ حتی اگر توی خواب باشد ـ دوست داشتم خودت نوع مرگت را انتخاب می کردی. منتظر بهانه ام. به دستم می دهی. می گوئی: چائی ات سرد نشود؟

روبان دور جعبه قطاب را باز می کنم. می گیرم جلویت. مثل همیشه با ولع نگاهشان می کنی و دو تا را با هم بر می داری و می گذاری دهانت. مثل همیشه با سر و صدا ملچ ملوچ می کنی. از دست پختم تعریف می کنی.

سیانور راحت اثر می کند. شیرینی می پرت توی گلویت. عضلاتت منقبض می شود. سیاه می شوی و از روی کاناپه پائین می افتی. بالای سرت می آیم. باورم نمی شود. داد می کشم. می دوم توی آشپزخانه و آب می آورم. یک لیوان آب می پاشم توی صورتت. دوباره می دوم. یک لیوان دیگر بر می دارم و پر از آبش می کنم. می رسم بالای سرت. به زورِ چنگالِ میوه خوریِ روی میز، قفل دندان هایت را باز می کنم. آب را می ریزم توی حلقت و برت می گردانم. محکم می زنم توی کمرت بلکه قطاب ها را بالا بیاوری. خُر خُر می کنی. قامت خوش تراشت خم شده. سنگین و ول می شوی و روی زانوهایم می افتی. ساکت می شوی.

جیغ می کشم و زار می زنم. موهایم را می کنم. دست خودم نیست. نمی توانم تحمّل کنم. نامردم بس من! می دوم سمت جعبه قطاب. واژگونش می کنم روی میز. دست هایم می لرزند. می خواهم بخورمشان. همه را!

او تکانم می دهد. بیدار می شوم. او توی پتو بغلم می کند. زار می زنم. دست هایم را می اندازم دور گردنش. با او یکی می شوم. ذهنم ذبح اسماعیل را به یاد می آورد.

نگارش توسط ادیب , محقق , دانشمند در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 15:19 | لینک ثابت |

به دعوت رامک بر آن شدیم تا قانون های زندگیمان را بنویسیم.

۱. تا می توانم از خط مستقیم انسانیت عدول نکنم.

۲. هرجا شد نردبان بقیه دوستانم شوم تا پیشرفت کنند.

۳. همه آدم ها خوبند مگر اینکه خلافش ثابت شود.

۴. زیبائی های جهان زیاد است به شرطی که من بخواهم ببینمشان.

۵. عاشق شوم! عاشقانه زندگی کنم و خوب بمیرم.

۶. خداوند فرمود: مومن کوه را جابجا می کند. من همانم! با همان استعدادها و تکالیف.

۷. نویسنده بودن را همیشه یدک بکشم حتی اگر تکفیرم کنند.

۸. تا ۵۰۰ سالگی زندگی کنم.

 

اوسنه - مریم - سفالگر و ... هرکس دلش خواست در این بازی شرکت کند را دعوت می کنم.

نگارش توسط ادیب , محقق , دانشمند در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 0:13 | لینک ثابت |

 

 این هم یک عیدی حالگیرانه!

 

دستکش های صورتی از دستم در می آیند. سایزشان بزرگ است .باید متوسط می گرفتم. دست می کنم توی سطل پر از کف. اسکاچ را می کشم روی دیوار. خاک های روی دیوار قاطی آب می شوند و طرح های نامفهوم گلی روی تنه استخوانی دیوار درست می کنند. آب از سر دستکشم شرّه می کند. سرم را بالا می گیرم تا گرد و غبار نزدیک سقف از چشمم دور نماند. دیوار جا به جا لکه شده است. باز هم یادم رفت دستمال را منظم، از بالا به پائین بکشم.

ــ رٌل رنگ را از بالا میکشی پائین. یادت باشه منظم باید بکشی. جهت حرکت دستت نباید تغییر بکنه. وگرنه دیوار یک دست از آب در نمیاد.

به دیوار رو به رو نگاه می کنم و حرکت دست های مردانه بهداد. از بالا به پائین؛ منظم. توی فکر و خیال خودم هستم و دارم به دنبال رشته های مردانه رفتارهای روزانه اش می گردم. استکان چای را با همه دستش می گیرد. من که زنم می ترسم استکان به آن کوچکی و کمر باریکی توی دست هایم خرد شوند. اما بهداد! نه.اصلا فکرش را هم نمی کند. حتی حوله روی شانه انداختنش هم مردانه است. من هیچ وقت به دلم نمی نشیند. بهداد می گوید بددلی! اما نیستم. حتی موقعی که شاگردهایش با کیف و لذت سرگیجه آورشان نگاهش می کنند، هم بددلی نمی کنم.

ــ چی کار داری می کنی؟

به دیوار نگاه می کنم که جا به جا لکه های سیاه رویش مانده. سمیرا می گوید: بیا پائین بابا! خودم دیوارها رو تمیز می کنم. اینجوری که تو کار می کنی من باید همه رو دوباره از اول دستمال بکشم.

ــ کجا؟! حداقل داری میری این دستمال هارو بشور بنداز آفتاب. دیگه دستمال نداریم.

دستمال ها را از دستش می گیرم: اینا چی ان؟

ــ واسه پاک کردن لوازم آرایشه روی صورتته! دستمال کاغذی خوب نیست. ابریشم گرفتم برات!

بسته های دستمال، هرکدام یک رنگند. بعض ها مثل تخم مرغ های عید، رنگارنگ اند. طرح دار و ابر و بادی.

ــ من دلم نمیاد اینا رو مصرف کنم. یادگاری نگهشون می دارم. شاید هم هردفعه ای واسه اینکه پزشون رو بدم، با خودم بردم مهمونی.

نگاه می کنم به تخم مرغ رنگی هایی که سمیرا خریده. دست می کشم رویشان. سبز وقرمز و پر از اکلیل.

توی تخم مرغ ها را خالی می کنم. بهداد نشسته و کت و شلوار دامادی اش را گرفته توی دستش. قیچی می زند و ریز ریز، برای توی تخم مرغ ها، پوشال درست می کند. می گویم: کاش می گذاشتی من هم لباس عروسم را بیاورم.

اخم می کند: نه! تو ایشالا می خواهی باز هم عروس بشی. ما رخت اول و آخرمون بود.

ــ یعنی چی؟

مامان می گوید: نیست که نیست! به جهنّم!

اشک هایم می ریزد پائین. مامان نگاهم می کند. بغض کرده است. می دوم توی بغلش. زمزمه می کند: نگفت چرا؟

سرم را به چپ و راست تکان می دهم که نه! دروغ می گویم.

نشسته ام روی مبل، روبرویش. نمی خواهم توی آغوشش باشم. اگر قرار است نباشد، همین چند روز هم نمی خواهمش. نگاهش می کنم. چشم که توی چشمم می دواند، دلم برایش ضعف می رود. چه فایده دارد بگویم که بدون او زنده نمی مانم؟ چه فایده دارد برایش صغری و کبری بچینم؟ آه و ناله ام هم فایده نمی کند. می دانم. تصمیمش را گرفته است.

صدای زنگ در می آید. مادر از توی آشپزخانه می دود بیرون. بشقاب چینی توی یک دستش و اسکاچ کفی توی آن یکی دستش. مرا که می بیند، خشکش می زند. از نگاهش امید را می خوانم. هنوز منتظر است بهداد برگردد.صدای زنگ دوباره توی گوشم می پیچد.

صفورا در را باز می کند. جیغ می کشد. آنقدر گریه کرده ام که چشم هایم خون افتاده اند. لخته خون توی چشم چپم می گردد و جلوی دیدم را می گیرد. دست راستم شل می شود و چمدان می افتد جلوی پایش. نگاهم می کند؛ نگران و مبهوت.

می روم تو. چادرم را از سرم بر می دارد. می نشاندم لبه کاناپه. می پرسد: چی به روز خودت آوردی؟

چشم هایم می سوزند. اشک و خون می زند بیرون: صفورا! رفت.

ــ بهداد؟!

بغضم می کشد به قلبم. تیر می کشد. نفس نفس می زنم. راه نفسم می گیرد. آخ چشمم! نور چشمم!

همه چیز را برای صفورا تعریف می کنم. صفورا از اولش را می دانست. از ابتدای عاشقی مان را.

می گویم: صفورا! مامان نباید بفهمد.

می خندد: درست مثل آن وقت ها. یادت میاد؟

پر می کشم به روزهای اول. دلم برایش تنگ می شود.

صدای زنگ در از جا می پراندم. سمیرا از اتاق بیرون می آید. دستکش بدست، در را باز می کند. صفورا توی قاب در، مثل جوانی های مادربزرگ شده. مامان نگاهش رنگ می گیرد. می داند که فقط صفورا می تواند زبانم را باز کند.

می روم توی اتاقم. درست مثل آن روزها، قبل از اینکه بهدادی وجود داشته باشد. صدای مامان را می شنوم: بچه ام داره آب میشه. صفورا! تو را ارواح خاک آقات اگه چیزی می دونی به من هم بگو.

ــ ول کن مادر من!

ــ رها کن همه چیز را! پربکش! نفس بکش بدون من. اگر بمانم می گندم. مرداب شدنم به درد تو هم نمی خورد. باز هم عاشق شو. بهتر از قبل. تو خوب عاشقی بلدی. مطمئنم خوشبخت تر می شوی. دلم روشن است.

بلند می شوم. نمی خواهم او مرا ترک کند. از ماندن بدم می آید.

چمدانم را باز می کنم. همه چیز همین جاست. همه چیز. قیچی را بر می دارم. صدای نازک تورها، و صدای خشن ساتن ها بلند می شود. دو ساعت تمام وقتم را می گیرد. اشک هایم می ریزند روی خرده های لباس عروسیم. خاطرات مشترکم با بهداد را مرور می کنم.

بلند می شوم و پنجره را باز می کنم. آرام آرام همه شان را به باد می دهم. صفورا می آید توی اتاق. بر می گردم نگاهش می کنم. می آید کنارم.بغلم می کند. سرم را می گذارم روی شانه اش: تمام شد صفورا!

دخترها و پسرهای همسایه دست از دوچرخه بازی کشیده اند و به تکه پارچه های سفید رها توی هوا نگاه می کنند. نگاه دخترکی می خورد به نگاهم. می خندم.

نگارش توسط ادیب , محقق , دانشمند در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 17:37 | لینک ثابت |

 

آنچه که پیش رو داریم، بحث در مورد "تصویرسازی شعر فارسی و تاثیر آن بر ادبیات داستانی ایران، قبل و بعد از مشروطه" است. هرچند که بحث سنگینی است، اما سعیم بر آنست که در سلسله مقالاتی پیوسته، با نمونه های تاثیر و تاثر تصویرسازی در شعر و داستان، مبانی این بحث را تدوین کنم.

آنچه که از تصویر سازی در نظر دارم، جزئیاتی است که با توصیف و صحنه پردازی، به پیشبرد روایت شعری و منطق داستانی منتج می شود. بدیهی است که این پرداخت های روائی بی نیاز از فنون بلاغت نیست. خاصّه در ادبیات داستانی منظوم و کهن فارسی، با شاخصه هایی مثل نظامی و معاصران و مقلدان وی، و سردمداران نثر فارسی مصنوع و متکلف، مثل نصرالله منشی و منشیان درباری مانند میرزا مهدی خان استرآبادی و شیوه بدیع تاریخ پردازی اش، که کابرد این فنون مشخص تر است.

لزوم دیگر این بحث، ادّعائی است که اکثر نویسندگان معاصر و تازه کاران این عرصه مبنی بر عدم نیاز شناخت ادبیات کهن و فنون بلاغی دارند. با نشان دادن نمونه های قوی تاثیر شعر بر نثر، این ادعا باطل خواهد شد.

گمان می کنم پیش از ورود به بحث، آنچه که آشکارا لازم است، آشنائی ما با پیشینه و ادوار شعر فارسی است. چنان که افتد و دانید، این مبحث طولانی است و از حوصله و مجال ما خارج است. آنچه که در این شماره می خوانید، نگاهی کوتاه به منبع شناسی شعر فارسی است. کتب زیر از امهات این مبحثند که بنا بر تاریخ انتشار و تاثیرشان در ادبیات معاصر، بصورت ذیل آراسته شده اند.

 

  • فروزانفر، بدیع الزمان، سخن و سخنوران،  تهران:  كميسيون معارف، 1308 -1312 در احوالات شعرای سبک های خراسانی، عراقی و آذربایجانی
  • زرین کوب، عبدالحسین، فلسفه شعر: يا، تاريخ تطورشعروشاعري درايران ، بروجرد: چاپخانه لاویان، 1323
  • موتمن، زین العابدین، شعر و ادب فارسی، تهران: ابن سینا افشاری، 1332
  • بهار، محمدتقی، ملک الشعرا، تاریخ تطور شعر فارسی، 1334 ، که به سبک شناسی نظم معروف است.
  • براهنی، رضا، طلا در مس «در شعر و شاعري» ، تهران: زمان، 1347 در نقد شعر فارسی
  • شفیعی کدکنی، محمّدرضا، صورخيال درشعرپارسي ، تحقيق انتقادي درتطورايماژهاي شعرپارسي وسيرنظريه ،بلاغت دراسلام وايران ، تهران: نیل، 1349
  • شفیعی کدکنی، محمدرضا، ادوار شعر فارسی از مشروطیت تا سقوط سلطنت، تهران: سخن، 1359
  • حمیدی شیرازی، مهدی ، شعر در عصر قاجار ، تهران:  گنج كتاب، 1364
  • همایونفرخ، رکن الدین، تاريخ هشت هزارسال شعرايراني " پارسي "، تهران: نشر علم، 1370 در تاریخ و نقد شعر فارسی
  • شمس لنگرودی، تاریخ تحلیلی شعر نو ، تهران: مرکز، 1370 به بررسی شعر نو فارسی از مشروطه تا انقلاب اسلامی می پردازد.
  • حمیدی شیرازی، مهدی،بهشت سخن، تهران: پاژنگ، 1371
  • رستگار فسائی، منصور، انواع شعرفارسي : (مباحثي درصورتهاومعاني شعركهن ونوپارسي ) ، شیراز: انتشارات نوید شیراز، 1373
  • کیانوش، محمود، بررسي شعر و نثر فارسي معاصر در آثاري از جلال آل احمد، صادق چوبك ، درويش ، اكبررادي ، محمدزهري ، غلامحسين ساعدي ، محمد رضا شفيعي كدكني ، سياوش كسرايي ، جمال مير صادقي، تهران: رز
  • موحد، ضیاء، شعر و شناخت، تهران: مروارید، 1377
  • قویمی، مهوش، شعر نو در بوته نقد، تهران: دانشگاه هرمزگان، 1383

·     حسینی کازرونی، احمد، زن‍دگ‍ی‌ن‍ام‍ه‌ ش‍اع‍ران‌ ب‍زرگ‌ ای‍ران‌: رودکی سمر‌قندی تا شفیعی کدکنی در دوران ۱۰۰۰ ساله شعر فارسی ، تهران: ارمغان، 1385

 

غرض از نام بردن این آثار، پرداختن به شاعرانی است که در این آثار از آنها نامی برده نشده و هنوز تاثیرشان در نثر داستانی معاصر بررسی نشده است، که در شماره های بعدی این هدف را مدنظر قرار خواهیم داد.

نگارش توسط ادیب , محقق , دانشمند در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 7:8 | لینک ثابت |

موهایم را به شانه می سپارم

و می پندارم که انگشتان مردانه ات

قویی است در امواج آرام

چشم هایم را می بندم

سرانگشتانت، مثل بال زدن کبوتر، بر بازوانم پر می سایند

و موریانه های احساس، از بازوانم می دوند تا قلبم

تو را تصویر می کنم در خیال

با بوی نارنج ــ و ریه هایم آب می افتند

و با خلیدن تارهای خورشید در پود عالم ــ و پوستم ناله می کند

و با تنیدن تارهای عنکبوت در تابستان، آرام

می بری مرا به بستری از احساس های زرد، مثل گل های داوودی

و رویا،

مثل منشور در تابش آفتاب، می درخشد.

 

نگارش توسط ادیب , محقق , دانشمند در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 7:34 | لینک ثابت |

 

دیر گاهی است که به این مسائل فکر میکنم.از ابتدا به فکر تاریخ ادبیات داستانی افتادم.حدودا از "بعد از اسلام تا حمله مغول " را هم مطالعه ای اجمالی کردم اما هر روز به متون جدیدی بر می خوردم که رگه هایی داستانی داشتند؛بارزترینشان تاریخ بیهقی است، یا مسئله مقامه نویسی.فکر می کردم مشکل اصلی "تعریف  داستان  در قدیم و جدید" و تفاوت های آن هاست.اما آنچه که جستجو کردم به من نمایاند که در ایران ژانر بندی درستی در ادبیات وجود ندارد.ادبیات فارسی به حال خود رها شده است تا در هر شاخه ای که دوست دارد، بپراکند.آنچه از خواندن کتاب ها و مقاله های تحت عنوان "انواع ادبی" دستگیرم شد این بود که آنها گرته برداری های ضعیفی هستند از همتاهای خارجی.کتاب پروفسور آبرامز(The glossary of literary terms) به خوبی نمایانگر این مطلب است.

مجبورم بازه بزرگتری را در نظر بگیرم که بتواند ادبیات را شاخه شاخه کند و من بتوانم به داستان در ادبیات کهن بپردازم.فکر می کنم بهترین گزینه همانا " روایت" باشد.البته تعریف های متفاوتی از این کلمه دیده ام و شنیده ام ؛ سابقه چهار سال فعالیت حرفه ای و نیمه حرفه ای داستان نویسی ام به من می فهماند که نظریه پردازی درستی در این زمینه صورت نگرفته است.

منظورم از روایت هرگونه شیوه انتقال درون مایه در قالب سوژه داستانی ، همراه با تکنیک های پردازشی است.

درون مایه را همان می دانیم که خواننده آن را پیام روایت خطاب می  کند . درون مایه ، مفهوم مشخصی است که راوی ــ نویسنده قصد گفتنش را داشته و بی همتاست؛ اما پیام ، خوانش خواننده است از متن؛پس بیشمار است.

سوژه داستانی نیز همان موضوع متن  است که از داخلش می تواند صدها طرح روایی بیرون بیاید.موضوعاتی که مادی اند و مثل درون مایه معنوی و زیر پوستی نیستند.دغدغه اصلی راوی ــ شخصیت اصلی متن همان سوژه است.

تکنیک های پردازشی هستند که مشخص می کنند سوژه به سمت کدام طرح برود و چه شکل ظاهری ای پیدا کند. این تکنیک های پردازشی شامل اصول بلاغت قدیم و اصول پردازشی داستانی جدید ، هردو، می شود.

کار ممکن است به یکی از دو راه زیر ختم شود: 1)روایت شناسی در ادبیات فارسی ( یا انواع متون روایی در ادبیات فارسی)    2)تاریخ ادبیات روایی در ایران

انواع روایت :

الف)داستان : ۱.منظوم / منثور  

                   ۲.تعلیمی / حماسی / غنایی / طنز

اینکه داستان جدید چیست می دانم ؛ اما اینکه تصور قدما از داستان چه بوده نمی دانم!

ب)قصه : عیاری / پریان / فابل های حیوانی

ج)حکایت : تعریف درستی ندارم ، شاید چیزی در راه قصه شدن باشد.

د)مقامه

ه)تاریخ : 1.نظریه پردازی های تاریخی که ابدا بررسی نمی شوند.

            2.حکایات تاریخی

            3.انواع روایت های وقایع(؟)

و)نقالی : مذهبی / حماسی / تعلیمی

ز)نمایش

نگارش توسط ادیب , محقق , دانشمند در جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت 18:16 | لینک ثابت |

 

هیچ می دانی که تو اولین نفیسه ای در زندگی ام بوده ای که دوستش داشته ام؟

حالا که از من خواسته ای بگذار از اولش بگویم. من را بگذاری توی طبق اخلاص، کلا دو قورت و نیم ادعا می شوم. آن روز های المپیاد خیلی برای خودم حس آدم حسابی بودن می کردم. تا اینکه الهه تو را کشف کرد. گفت این نفیسه، نویسنده است و 250 تا هم کتاب توی لیستش نوشته. انگلیسی و فرانسه هم بلد است. و من خوب، طبیعتا، انکارت کردم. تا اینکه دیدمت. همه چیزت برایت عجیب بود. چادر سر کردنت با آن مانتوی قهوه ای یا نمی دانم سبز. و حرف زدن و گله کردن هایت از جو مسخره باغ و گردش های تیم المپیاد. حتی بعد که قرار شد با هم کتاب بخوانیم. و تو یدالله رویایی از کیفت در آوردی. حتی آن شبی که همه مان داشتیم درس می خواندیم. من ادبیات معاصر می خواندم و تو "صد سال داستان نویسی در ایران". که سنگ، جلوی پای من، خورده شیشه ها را پخش کرد. باورت می شود نفیسه، هنوز هم آن کتاب را نخوانده ام؟ باورت می شود هنوز لیست کتاب هایم به 250 تا نرسیده؟

باز هم چیزهای عجیب تری بود. مدل حرف زدنت با بچه ها. سیاوش هم برایم معمایی بود که با تو پیوند خورده بود.

بعدترها فهمیدم که حقت بود طلا شماره یک بشوی و من شماره یازده. نمی دانی چقدر خوشحال شدم که بعد از دوره، چهل و پنج دقیقه با هم تلفنی گپ زدیم. و همه اش را من حرف زدم چون تو عادت داری حرف هایت را توی دلت بزنی.

اینقدر با مادرم از تو حرف می زنیم. تنها دختری که مامان بین بچه های دوره قبولش دارد، توئی. می دانستی؟

حتی سال اول دانشگاه هم خوب بود. هردویمان مخالف دکتری پیوسته بودیم. و چه خوب شد که نشد! توی یک کلاس نشستنمان همیشه برای من قشنگ بود. اما حرف نزدنت را درک نمی کردم و برایم عجیب می شدی.

نفیسه! اینجا و حالا دیگر برایم تار می شوی. چرا می گوئی تنها وجه شباهتمان عاشق بودنمان است؟ من کلی نقطه اشتراک می بینم. بماند که تو دنیا را مدرن تر از من می بینی، اما حتی گیج زدنمان هم شبیه هم است. یک نگاهی به خودت و من توی دانشکده بینداز. راه رفتنمان شبیه نیست؟ جواب ندادن هایمان چطور؟ چرا بواسطه اینکه در جلسات حلقه دانشجوئیمان، من داستان کلاسیک می پسندیدم و تو پست مدرن، و من حتی از نقد هیچکدام هم سر درنمی آوردم، فکر میکنی ما کلا با هم فرق داریم؟ نفیسه! من عاشق شدنت را فهمیده بودم هرچند که تو غافل بوده ای و نمی دانی که من دارم سه ساله می شوم.

برایم از همه دخترها عجیب تری چون آنقدر از من جلوتری که در نقطه دیدم نیستی، شاید. آنقدر مردانگی و زنانگی در تو عجیب پیوند خورده، که هیچوقت نتوانستم واکنش هایت را پیش بینی کنم. برایم عجیبی اما نمی دانم چرا مثل بقیه آدم های عجیب و غریب ترسناک نیستی؟ و همین عجیب ترت می کند. شاید هم برای اینکه می خواسته ای رشته دوم فلسفه بخوانی و به سادگی گذاشتی عقبت بزنند.برایم عجیبی چون نمی فهمم چرا نمی دانی با داستان چه بکنی؟ نفیسه! تو که بهتر از من می نویسی چرا نمی نویسی؟

نفیسه! فاصله ها از کجا شروع شد؟ بین ما نباید این همه دیوار می بود. که حتی موقع سلام کردن ندانم که آیا از تو جوابی می شنوم یا نه! تو بگو. کی و کجا... ؟

نگارش توسط ادیب , محقق , دانشمند در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 8:37 | لینک ثابت |

 

چقدر دانستن بعضی چیزها سخت است. کم کم دارم ایمان می آورم که دانش آتش است و هیچ آبی بر آن کارساز، نه! چقدر سخت است آدم بداند سرطان تا مغز استخوانش راهپیمائی کرده، آرام آرام و همانجا قصد ماندن دارد. چقدر سخت است آدم بداند که تا چند ده روز دیگر باید کتاب زندگی اش را تمام کند؛ حتی باید صفحه آرائی و فیلم و زینکش هم مرتب باشد. حتما باید شیرازه بندی شده باشد. چاپ بالا هم نخورده است. همین یکی است و  تجدید چاپ هم ندارد. دلم تنگ می شود برای ویرایش دوم. بعضی جاها کاش نبودند. نه! بیشتر از آن بعضی چیزها جایشان خالی است. سخت است که آدم این راز را مثل عروسک بچگی هایش توی پستوی دلش پنهان کند و با خودش بگوید: مال خودم است. مال خود خود خودم.

مهم نیست مردنم. اصلا از شیمی درمانی خوشم نمی آید. کارهای مهمتری دارم. باید از کجا شروع کنم؟ از مامان؟! نه! مامان حتما می فهمد. چه بگویم؟ بگویم من را ببخش آن دفعه ای که تو کنار اجاق گاز ایستاده بودی. داشتی مربا درست می کردی که از پشت، پر نزدیک دماغت گرفتم. چرخیدی و آستین لباست که به قابلمه گیر کرد و مربا ریخت روی شکمت. آخ! سوختن داشته حتما. مامان! من را ببخش!

یا اینکه از دخترخاله هایم طلب بخشایش کنم؟ بگویم ببخشید که رویتان اسم می گذاشتم. یا آن دفعه ای که لیلا  را هل دادم توی استخر پر از آب. هرچه کردیم نتوانستیم بیرونش بکشیم. وای که اگر زندائی نرسیده بود.

یا آن دفعه که جامدادی نو همکلاسی ام را برداشتم و با مال کهنه خودم عوض کردم. خوب دیگر! نورچشمی معلم بودم و حق را داد به من. آن بیچاره هم جرئت نکرد به مامانش بگوید. من هم عمد نداشتم که. اشتباه کردم. چند هزار تا جامدادی باید توی جشن نیکوکاری بدهم تا جبرانش کنم؟

بگویم بابا! من را به خاطر بچگی کردن در بزرگی ام ببخش! ببخش که سر درس و مدرسه همیشه خسته ات می کردم؟ ببخش که هر روز احضارت می کردند به خاطر شیطنت هایم؟ ببخش که من آنی نشدم که تو می خواستی؟ ببخش اگر وقتی می پرسی مریضی می گویم نه! ببخش که دروغ گفتم که جواب آزمایش ها هیچی  نبوده. من را ببخش که به تو نمی گویم دارم از دستت می دهم.

دروغ هایی که توی چت روم به این و آن تحویل می دادم را چه کنم؟ من که نمی خواسته ام با احساسات مردم بازی کنم. من به اندازه کافی سرگرمی داشته ام.

عاشقی هم جرم است؟ باید به خاطرش توبه کنم؟

نه! من نمی توانم از حسام بگذرم. برایم سخت است. اینکه این چند سال را ساکت بودم، مطمئن بودم که من هستم و او هم هست. حالا او هم که بماند من نیستم. نمی خواهم جلوی عزرائیل کم بیاورم. می بایست این آخرین قدم ها را بردارم.

چه بگویم؟ بروم سلام کنم و بگویم: آقا! من عاشقتان هستم.

چه خواهد گفت؟ سرش را زیر خواهد انداخت و نگاهم نخواهد کرد و من مثل همیشه برای حجب و حیایش دلم ضعف خواهد رفت؟

قلبم ضعیف شده است. نه از روزی که سرطان در من خانه گزینی کرده؛ از روزی که حسام را دیده ام. حسام را با آن موها و چشم های مشکی اش. با خنده های زیر لبی اش. لامذهب با همه فرق دارد. اگر فقط خودم این را می گفتم، دلم بیشتر آرام می گرفت. همه همین ها را می گویند. از همیشه دلم را بیشتر باخته ام. حاضرم همه روزهایم را بدهم و یک شب با حسام باشم. فقط همان یک شب. مگر نه اینست که همین یک شب هاست که تاریخ را ساخته است؟ بودن تهمینه با رستم هم یک شب بود. فاصله خشم و مرگ نادر شاه هم یک شب بود. شب عاشورا هم یک شب بود.

بدبختی ام از این جاست که عاشقی به قیافه ام نمی خورد. هیچ کس باورش نمی شود. همان یک باری هم که برای پانته آ گفتم، باورش نشد. گفت این هم از همون برنامه هاته؟ کم سر کار نرفته ایم از دستت که! همون یه بار بسّم بود که دستمٌ گرفتی و بردی قبرستون.

می خندم. یادم می آید که نصفه شب بیدارش کردم با یک تلفن. گفتم خواب دیده ام مرده ها از توی قبرهاشان با فرمان من آمده اند بیرون و دنبالم راه افتاده اند. گفتم به من وحی شده و فکر می کنم پیامبر شده ام. مامان اگر می فهمید مجبورم می کرد به خاطر این کفریاتم بروم زیارت و معتکف بشوم و توبه کنم و کفاره بدهم. چه شام و نهارهایی که به پانته آ باج ندادم!

مادر هم دفعه اولش نبود که از این حرف ها می شنید. یک شب که همه داشتیم تلویزیون می دیدیم، بلند شدم. زمستان بود و من تازه دانشجو شده بودم. پالتویم را پوشیدم. حمید را بوسیدم که آن موقع ها اول راهنمائی بود. با بابا دست و رو بوسی کردم. مثل همیشه صبر کرد تا خودم حرف بزنم. مادر اما طاقت نمی آورد. گفت: کجا میری ثمین این وقت شبی؟

گفتم: قراره امشب یکی از ستاره هایی که با ما دویست میلیون سال نوری فاصله داره، به مدار خورشیدی منظومه خودش بخوره و آتش بگیرد. یه تیکه هاییش می افتد روی زمین. قراره با هواپیمای نیویورک برم آمریکا از آنجا خودم را به کانال پاناما برسانم. آنجا قرار است با یک منجم کلمبیائی برویم بیرون منظومه شمسی. اتفاقا منجم مسلمونه و قول میدم اول عقد می کنیم و بعد با یکی از تکه های شهاب آسمانی بالا می رویم.

مامان قرمز شده بود. گفت: دوباره شروع کردی به صد تا یک غاز گفتن؟

کیفم را برداشتم و از در زدم بیرون. قبل از اینکه دستشان بهم برسد تاکسی گرفتم و رفتم یه یکی از روستاهای اطراف شهر که یکی از آشناهامان آنجا زندگی می کرد. یک هفته همه را اذیت کردم. دختر های فامیل پشت سرم بسته بودند که دختره عقده ای نیاز به توجه دارد. پیرزن های فامیل گفتند هوائی شده، شوهرش بدهید. اما قسم می خورم که آن موقع هنوز عاشق نشده بودم.

هیچکس نمی فهمد که این حرف ها چقدر برای من واقعی است. مهم هم نیست. اگر الان هم بگویم من دو تا زندگی دارم و یکی اش را فقط و فقط روح حسام توی عالم ذر می داند، باورشان نمی شود. آخ! که حسام آنجا حتی از اینجا هم بهتر و خواستنی تر است. دلم روشن است که حسام قسمت خودم است.

خودم را گور به گور می کنم و وصیت می کنم بعد از مرگم نامه ای به خانواده ام بدهند که از سیر تا پیاز ماجرا را تویش نوشته باشم. فوقش این است که حسام هم به هیچکس نگوید. فکر نمی کنم هیچ خیانتی در حق زن آینده اش بشود. حالا او نیست و بعدها من نخواهم بود. آرزو های من برای به گور بردن نیستند.

وقت نداشتن هم مصیبتی است. بدون برنامه پیش حسام رفتن خوب نبود. در شان حسام نبود. گفتن عاشقی هم سخت بود. از خجالت کشیدن حسام ، من هم سرخ شدم. هیچ وقت تصورش را هم نمی کردم که گذر از تابو ها اینقدر لذتبخش باشد. من فقط گفتم که عاشقت شده ام. و حسام فقط شنید. و بعد گفتم که مسافرم، که نمی مانم. و حسام ساکت ماند. سکوتش جذابش می کرد. گفتم: ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم.

بعضی وقتها فکر می کنم که اگر پسر بودم، چطوری زندگی می کردم. و همیشه هم به این نتیجه می رسم که خدا خر را دید و شاخش نداد. حسام از بزرگواری اش بود که با خانواده اش آمد خواستگاری. حسام از بلندی طبعش بود که همه چیز را آن طور که من می پسندیدم، خواست. حسام از دیوانگی اش بود، شاید، که با من ازدواج کرد.

همیشه شنیده بودم: شب زفاف کم از صبح پادشاهی نیست. اما نمی دانستم که تا این حد واقعی است. فکر نمی کردم به همین سادگی فاصله ها پر شوند. حسام را نگاه می کنم که دارد روتختی را صاف می کند. سینی پر از هفت مغز و میوه را برداشته و دارد می آورد طرفم. می گویم: من نمی خوام، گشنم نیست!

ـ مگه دست خودته! باید بخوری. ضعف داره از سر و روت می باره.

دلم می خواهد بهش بگویم که برایم از همه خوراکی های دنیا، خوردنی تر است. دلم می خواهد بگویم که تا شیره گوشتم و مغز استخوانم از او پر شده و همین برای من کافی است.

یک قاشق گداخته می گذارد توی دهانم. می پرسد: باز چی تو سرت داره می گذره. چه فیلمی می خواهی از خودت در بیاری؟

ـ من کی از خودم فیلم در آوردم؟ اون هم جلوی تو؟

ـ تو روز روشن که نه ، تو شب تاریک هم دروغ می گی؟ یادت رفته شب خواستگاری، توی رستوران چه ادایی از خودت درآوردی؟  آخ! آخ! دلم درد گرفته. می خوام پیاده روی کنم. من هم مجبور شدم باهات راه بیام.

دلم برایش ضعف می رود وقتی ادایم را در می آورد.

ـ چرا سرخ شدی ثمین؟ چیزیت شد؟

ـ نه! چیزی نیست.

نمی خواهم بهش بگویم که دیدنش بیش از تمام بیماری های دنیا تاب و توانم را می گیرد. حسام توی اقیانوس عشق من خفه می شود اگر بفهمد.

چیزی هست در زندگی ام که بیش از همه چیز مایه شگفتی ام شده. انگار گریه را با من سرشته اند. حالا هم که حسام را دارم، موذیانه با من همراه است. وقت هایی هست که فکر می کنم دیگر تحملش را ندارم. دیگر نمی توانم بار سنگین عشق را تحمل کنم. از حسام پر می شوم و پناهم باز آغوش خودش است. از او می گریزم و گزیرم در اوست. می گریم و او زمین اشک های بارانی ام می شود.

حالا همه چیز دارد به آخرش نزدیک می شود و من با خودم فکر می کنم در هر زمانی که به دنیا می آمدم، باز هم عاشق می شدم. شاید جنگ جهانی دوم را به هیچ می گرفتم. یا اینکه جنگ های قبیله های عرب بر سر عاشقی من در می گرفت. خوب شد که آن زمان ها نزیسته ام؛ وگرنه چه فدیه ها که بر سر خون ها نمی رفت!

می گویم: حسام! چرا تو بد نیستی که من بتونم ازت دل بکنم؟

حسام ساکت نگاهم می کند. این بار منم که نمی فهمم توی ذهن او چه می گذرد. اشک هایم می ریزند: حسام! تو تموم شدنی نیستی. فکر نمی کردم حکایت هزار و یکشب بشی برام. فکر نمی کردم مثل تحریر های شاهنامه هزارساله بشی.

لبه تختم می نشیند. دست می کشد روی صورتم و اشک هایم را جمع می کند. سکوتش مرا خواهد کشت، نه این سرطان لعنتی. می گوید: کاش می تونستم برات زندگی ساز باشم. زمستونا فصل عاشقی کردن نیست. برای زمستونی ها هیچ وقت.

نفسم به شماره می افتد. می خواهم حرف بزنم اما سینه ام به خس خس می افتد. حسام کپسول اکسیژن را نزدیک تختم می آورد. خودم می دانم ساعت های آخر است. حسام هم چند روز است نخوابیده است. می پرسم: حسام چرا نمی خوابی؟ می خوام تو خواب تماشات کنم.

اشک هایش راه اتصال چشم ها و گونه هایش می شوند: میخام ببینمت.

پشتش را می کند به من: فکر میکنی اصلا جای خالیت توی زندگیم پر میشه؟ فکر کرده ای چشمه ای که عکس تو توش می افتاد، حالا می تونه چیز دیگه ای رو  نشون بده؟

ماسک اکسیژن را بر می دارم: بخدا حسام! من نمی خواستم زندگیت رو به هم بریزم. توی این روزها نخواستم بی هدف زندگی کنم. من ... داشتم از تو خفه می شدم.

بر می گردد طرفم. صورتش خیس است. می گوید: تو فکر می کنی بازیگر خوبی هستی؟! ثمین! من رو ببخش!

با دست هایش صورتش را می پوشاند.هق هقش می رساندم به آخر دنیا. می گویم: خدایا! همین الان منو بکش!

می نشیند کف سالن و سرش را به تخت تکیه می دهد. دست می کنم لای موهایش. قلبم تیر می کشد. آیا آخرین باری است که این سعادت نصیبم می شود؟ حسام! من تا کی بدون تو می مانم؟ چه موقع روحت به روان من پیوند خواهد خورد؟

ـ ثمین! بعضی وقت ها دوست دارم خودم را بکشم.

محکم با آخرین رگه های توانم می زنمش. دستم را می گیرد و می بوسد: کاش زودتر زده بودی. ثمین! من پنج سال به تو و خودم خیانت کردم.

قلبم از پیوند اقیانوس های عاشقی خبر می دهد. بغض می کنم: حسام! چرا زودتر ... ؟ منتظر چی بودی؟ منتظر کی؟

به این پنج سال فکر می کنم. به روزهای روشن دانشکده که حسام را می دیدم. به روزهای بهارش که اسمش را می شنیدم و زار می زدم. به روزهای گرفته اش که نمی دیدمش. به اینکه چطور شد نتوانستم عاشقی کنم. سخت است همیشه عاشق بودن و دم نزدن.

تو همونی که تو رویام تو رو من خواب می دیدم

تو چشات آسمون و آفتاب و مهتاب می دیدم

زلفاتو شب می خره تا توی اون لونه کنه

مثه من صد تا دلٌ  عاشق و دیوونه کنه

از تو قلک چشام سکه های رنگ وارنگ میریزه روی هوا

با صدای خنده هات میشه از ستاره پر آسمون روسیا

تو همونی اگه شب قصه بگی چشم بی خوابمٌ پر خواب می کنی

تو همونی اگه با من بمونی منٌ از آرزو سیراب می کنی

ـ حسام! برام از روزهای خودت تعریف کن. اون روزهایی که من نبودم.

ـ تو همیشه بودی. فقط من ترسو بودم.

توی ذهنم دنبال نشانه ها می گردم. همان هائی که حسام می گذاشت جلوی پایم و من نمی دیدم. همان هائی که من چشم هایم را به رویشان می بستم. همان رگه های محبتی که هیچ وقت باورشان نمی کردم. همان چیزهائی که مرا از واقعیت به توهم می رساند. من قلّه حماقتم.

حسام را نمی بینم که از اتاق بیرون می رود. من می مانم و درد عمیقی که از مردن هم بدتر است. حتی از دل کندن از حسام هم ترسناک تر است. حسرتی که جانم را آلوده می کند. نفس هایم را می شمارم. کم اند؛ بسیار کم.

 

نگارش توسط ادیب , محقق , دانشمند در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 19:54 | لینک ثابت |

درباره ی وبلاگ


مانیفستی حالگیرانه برای وبلاگ:
1.مطالب درج شده تنها از آنٍ حالگیر است و شرکا هیچ دخلی ندارند.
2.در مورد مطالب, بیرون از این فضای مجازی, هیچ گونه توضیحی نمی دهیم.
3.از کسانی که حالگیر را می شناسند خواهشمندیم سعه صدر به خرج داده و اینقدر به رویش نیاورند.
4.هدف از به روز کردن وبلاگ, انتشار مطالبی علمی و آفرینش های ذهنی است که حتما به نگاه نقادانه مخاطبان نیاز دارد.لذا در انتقال نظر خود که به پیشرفت نویسنده کمک خواهد کرد, امساک به خرج ندهید.
5.پیشاپیش از خودم متشکرم!

منوی وبلاگ

همینجا
پست الکترونيک
آرشيودونی

موضوعات انتزاعی

تاریخ ادبیات یا ادبیات تاریخی دست نوشته های یک نا-نویسنده سرتازیانه های ملایم نقد

سروران

فصل فاصله(دکتر محمدرضا ترکی)
ادبیات کودک و نوجوان(احمد اکبرپور)
بوالفضول الشعرا(سعید سلیمانپور)
کازرونیه1(عمادالدین شیخ الحکمایی)
وقایع ابن محمود
غزل پست مدرن(سیدمهدی موسوی)
اسب خسته(حمیدرضا شکارسری)
رادیو مانیا(احمد نادمی)
شلاق های ادبی(مجید سعدآبادی)
کابوس تبعید(رهسپار)
مرگ رودخانه(شهریار شفق)
پل(بهمن نمازی)
اهرام(علی مهدی زاده)
گلستان شعر و ادب(محمد روحانی)
غزل نو(شریف سعیدی)
خودنویس(سیاوش گودرزی)
آب و شراب(مصطفی عزتی)
میز مویز
آئینه زار غزل(سعید یوبال)
اردیجهنم(محمدحسن خندق آبادی)
صدا
املت دسته دار(ناصر فیض)
باران هزار ابر سرگردان(سیدعلی میرافضلی)
ترانه ما(مهدی موسوی)
تفاوط(محمد آزرم)
چهار فصل ناتمام(محسن اشتیاقی)
دل نوشتهای شب نشین(آرزو)
دلتنگی های شاعر خیابان آزادی(رضا اشفته)
ذوالقرنین(پاسخ به ادعاهای ناصر پورپیرار)
رقص روی سیم های خاردار(فاطمه اختصاری)
سایه ای بلند ب آفتاب(میثم متاجی)
شعر(سمیرا نوروزی)
غزل کرمان(سیدعلی میرافضلی)
غزل محض(ساوآلان)
فراموش کردم فراموشت کنم(مهدی آذری)
حالا تو(فریبا یوسفی)
کاریز(حمزه)
شاعرانه(عبدالرحیم سعیدی راد)
رند عالم سوز
کوچه های اردیبهشتی(مریم توفیقی)
براده های عشق(مریم قدیانی)
میرزا قلمدون
واژیک(فیروزه سودایی)
هجوم(احسان مهدیان)
حس اول(صالح سجادی)
پیشنویس(فرزاد بحرانی)
نفرت از اطلسی ها(رضا آشفته)
قالب وبلاگ

ما میباشیم!

آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

نامه های من-رامک
لحظه های کاغذی
حره کالجی
خانه قبلی
تمام پیوندها

طراح قالب

طراحی قالب وبلاگ





Powered by WebGozar

Copyright (C) 2009, <-blogid->. all right reserved
کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ میباشد.
طراحی شده توسط مسعود بینایی