تبليغاتX
عینا فیها تسمی سلسبیلا
سلام

تامل بسیار کرده ام تا شاید قلم یاری کند و من دست خالی نیایم.اما نشد.

می خواهم بروم در حالی که کوله بارم خالی است و من اصلا نمی دانم چگونه مرا به این سفر می برند.احساس می کنم. باران باران رحمت است که بر سرم می ریزد.می خواهم بدی هایم را بسپارم به جاذبه ماه و خوبی هایم را به دوستانم.بحل کنید مرا که شاید قلبم از شوق از حرکت باز ایستد و فرصت دیدار مجددی نباشد.

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در یکشنبه 4 فروردین1387 و ساعت 6:25 |

ــ ریحانه برو اون طرف!

میکائیل بالای سرشان پرواز می کرد.اسرافیل منتظر ایستاده بود صور به دست.جبرائیل دورشان طواف می کرد و ذکر می خواند.بال هایش شرق و غرب عالم را به هم می سائید.نسیمی از به هم خوردن بال های جبرائیل می وزید.روح انگیز گفت: ام ام مم ... عجب بویی.خوشمزه است.

نوری کنار روح انگیز نشست.روحی بود؛ پرسید: روح الله کجاست؟

ریحانه به بالای سرشان اشاره کرد.روح الله ایستاده بود.نوری از او می تابید و تا بال های جبرائیل می رفت.روح الله نگاهشان کرد؛آبشار آبشار نور از لاهوت به ناسوت روان بود.میکائیل گفت : زود باشید! باید برین! سوار آبشار ها بشین!

ریحانه نشست روی پنجم، به طرف لبنان.روح انگیز رفت طرف آبشار دهم، به طرف هند.روحی ایستاده بود و روح الله را صدا می زد.میکائیل گفت: زود باش روحی!

روحی گفت: آخه ... من .. روح الله!

میکائیل گفت: دوست نداری که از همین جا ببرنت زیر زمین؟!

روحی به روح الله نگاه کرد.تمام وجودش از توی چشم هایش پرواز می کرد سمت روح الله.نشست روی آبشار یازدهم، به سمت کشمیر.

آبشارها شروع کردند به لرزیدن.روح الله هنوز به بال های جبرائیل نگاه می کرد.چشم هایش را بست و نفس عمیق کشید.ذره هایی از جبرائیل وارد ریه هایش شدند.میکائیل رفت پشت سرش و هلش داد.روح الله افتاد روی آبشار صدم، به سمت عرش خدا.

اسرافیل توی صورش دمید.آبشار ها به سمت پائین روانه شدند.جبرائیل بال هایش را روی سر هر چهار نفرشان گرفت: می روید به سمت خوابی عمیق، غفلتی عظیم.دوست دارید چند سال بخوابید؟

ریحانه گفت : آخ جون! خواب!هر چی بیشتر، بهتر.

جبرائیل لبخند زد.فرشته ای روی شانه راستش نشست: 100 سال.

جبرائیل به روح انگیز نگاه کرد.روح انگیز گفت: همه این سال ها را باید بخوابیم؟ اصلا بیدار نمی شیم؟

عزرائیل از پشت بال های جبرائیل بیرون آمد.زیبایی اش حتی حرکت را از آبشار ها گرفت.همه چیز ساکت شد.کلمات از عزرائیل به سمت هر چیز و هر کس روان شد:چرا! برادر من گاهی شما را به رویای صادقه می برد.آن جا بیدار می شوید.اما بیداری اصلی با من است.

دوباره رفت پشت بال های جبرائیل.

روح انگیز شانه بالا انداخت: خواب، خوابه.به اندازه رفع خستگی بسه.

فرشته ای از تن جبرائیل جدا شد و نشست روی شانه روح انگیز.نوشت: سی سال.

روحی نگاه جبرائیل را روی خودش حس کرد.نگاه کرد به اطرافش تا روح الله را پیدا کند.روح الله آن دورها نشسته بود.روحی سرش را با عصبانیت برگرداند: چه فرقی می کنه؟ نکبت، نکبته! چه توی خواب، چه توی بیداری.

فرشتۀ روی شانه اش نوشت: 20 سال، جنگ کشمیر.

روح الله به دور دست ها نگاه می کرد.دستش را روی سینه اش گذاشت و برگشت سمت عرش خدا.

جبرائیل نگاهی به فرشته روی شانه روح الله کرد.فرشته هیچ چیز برای خواب ننوشت.

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت 12:44 |

ما که حالگیر - دانشمند باشیم باز هم داستان از خودمان در آورده ایم.اما نمی دانم تا چه حد داستان است و من چقدر در رساندن منظورم موفق بوده ام.

***

دستت را می گذاری روی قلبم.برایم ذکر می خوانی.صدایت موج موج برمی گردد به قلبم.سر می خورم توی بغلت.مردانگی دستانت ، احاطه ام می کند.صورتم توی موهایم ، روی شانه هایت.از پنجره بیرون را نگاه می کنم.کلاغ روی شاخه خشک درخت نشسته.ساکت است.

می خندم.می پرسی که چرا اما جوابت را نمی دهم.باز می پرسی و باز من جوابی نمی دهم.باز می پرسی و من جوابی نمی دهم.باز می پرسی و جوابی نمی دهم.باز می پرسی ، جواب نمی دهم.باز می پرسی.باز...

سرم پر از صدا می شود.آدم ها می پیچند بین سلول های خاکستری مغزم.دستانم پوست صورتم را می سایند.زنانگی ام ، هلت می دهد به عقب ؛ به دوردست ها.

از پنجره بیرون را نگاه می کنم.کلاغ ساکت است.

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در دوشنبه 21 آبان1386 و ساعت 9:55 |
 

تصویر

 

و قاف

حرف آخر عشق است

جائی که نام کوچک من آغاز می شود......

 

قیصرامین پور هم ....

****

شاگرد خوبی برایش نبودم و بسیار جای دل سوختن دارد....

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در سه شنبه 8 آبان1386 و ساعت 8:0 |
سلام

اول اعلام کنم که بنده همان حالگیر سابق و حالگرفته کنونی می باشم که با اسم دانشمند توی وبلاگ دارای هویت شده ام.

می دانید؟ من آدم سختگیری بودم .برای همین تا از عالی بودن مطلبی مطمئن نمی شدم توی وبلاگ منتشرش نمی کردم.اما الان نظرم عوض شده است.می خواهم بدانید که با چه نویسنده بی مقداری سر و کار دارید.داستان قبلی را جناب ادیب زحمت کشیده بودند.

***

خوب می آید

 

مزه مزه اش می کنی؛ تلخ است.دفعه اولت است.نه نیست.دفعه اولی هم که مولود را دیده بودی، این کار را کردی.

اصلا به کسی چه؟کردی که کردی.غلط کرده اند ، دهنش را سرویس هرکه بپرسد.گور تو جداست.

یک جرعه اش را می خوری.مولود قهقهه زده بود که " احمق ! ویسکی را توی لیوان می خورند ، آن هم کمش را .عرق سگی که نیست."

همه اش را می روی بالا: گه خوردم .خوب شد؟

گرمت میشود.دهنت گس است.فکر می کنی که به درک! مولود گفته بود "به درک! پولت را بذار روی میز، کارت رو بکن و برو!"

با طناب؟!

بد است.

با تیغ؟!

بد است.

با گاز؟!

بد است.

می روی بالای ساختمان.10 طبقه خوبست.می روی لبه ساختمان.از رمانتیک بازی حالش به هم می خورد مولود ؛ سیگار را روشن می کنی. می گذاری کنار پایت.باد می آید و آتشش زود بالا می رود.به ته که میرسد شیرجه می زنی.استخاره خوب آمده بود.

 

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در جمعه 20 مهر1386 و ساعت 8:3 |

                                                  "به نام خدا"                 

این متنی که نوشتم یک تمرین برای داستان نویسی است .امیدوارم بخوانید و نظر بدهید.ان شا الله خوب باشد:

"ولی"                                                                                                 

قدم هایش را استوار روی زمین می گذاشت تا دوباره پشیمان نشود. دستهایش عرق کرده بود کیسه زباله را در میان مشتش محکم فشار میداد و میترسید از دستش رها شود . شیارهای دستش آنقدر عمیق بود که انگار جای آنها روی کیسه هم باقی مانده بود .چشم هایش به روبه رو خیره شده بود و در یک لحظه ناگهان ایستاد انگار لحظه هاست آنجا ایستاده بوده .هوا گرگ و میش بود و یک ربع پیش اذان صبح را گفته بودند.قطره های باران دیشب حالا روی میله های بهزیستی یخ بسته بود و مثل یک کله قند وارونه به میله ها آویزان بودند.جلوتر آمد و دستش را به میله هاتکیه داد ،روی زانوهایش خم شد انگار که بارسنگینی را روی کمر ش تحمل می کرد، بعد دستش را پایین آورد و آرام کیسه زباله را روی زمین گذاشت.سریع برگشت و قدم هایش را تند تر کرد انگار از چیزی فرار می کرد در حالی که در چشم هایش قطراتی مثل قطرات باران جمع شده بود که شاید در همان جا یخ زده بود و سرازیر نمی شد.

                                        

                                                           ***

نگهبان دیشب از خواب بیدار شده بود و داشت جایش را با نگهبان صبح عوض می کرد که متوجه شد یک کیسه زباله کنار میله هاست اول فکر کرد یکی ازکیسه های زباله از جای همیشگی زباله ها به آنجا منتقل شده است اما جلوتر که آمد بوی تعفنی شدید از کیسه به بیرون تراوش می کرد جلوتر آمد  با یک دستش بینی اش را گرفته بود و کیسه که حالا کاملا در افتاب قرار داشت را آرام آرام باز کرد.نگهبان چشم هایش درون کیسه خیره شده بود و انگار دیگر بوی تعفن را نمی شنید دستش را از جلوی بینی اش برداشته بود.نگهبان دیگر فریاد زد:" چیه ؟ایندفعه دیگه چه غلطی کردن؟"جلوتر آمد وسر را به جلو کشید و به درون کیسه  سر کشید و گفت:"بی پدر ،مادرا.خدا لعنتشون کنه"

 

                                                          ***

چراغ های قرمز ماشین های پلیس با انکه جمعیت  زیادی دور کیسه زباله ایستاده بودند روی سطح  کیسه زباله را کاملا پوشانده بود.مدیر بهزیستی داشت با پلیسی که نشان بیشتری روی شانه اش داشت پچ پچ می کرد و انگار تمام تلاش خود ار می کرد تا خود را بیگناه جلوه دهد.پلیس سری تکان داد و  خود را از دست مدیر  راحت کرد. جمعیت را کنار زد و جلو آمد ، کیسه کاملا سیاه بودو تنها روزنی به بیرون داشت.پلیس سرش را به سمت جلو کشید و در حالی که ابروهایش را در هم کشیده بود ،چشم هایش را به داخل کیسه فرو برد.درون کیسه یک جسم سفید که از شدت سرما سیاه شده بود ،قرار داشت.سرش روی تنش افتاده بود،میان آن صورت سیاه شده،تنها دو چشم آبی روشن به بیرون از کیسه زل زده بود و انگار هنوز منتظر بود تا از رحم مادر بیرون بیاید.دستها و پاهایش آنقدر کوتاه بود که انگار نه دست داشت و نه پا.پلیس نزدیک تر شد ،خم شد ،انگار می خواست تمام سرش را داخل کیسه فرو کند ،که ناگهان به عقب برگشت و با سرعت دستش را جلوی بینی اش کشید.آرام آرام گام هایش به عقب برمی گشت تا از میان جمعیت بیرون آمد و به یکی از پلیس ها گفت :"چیزه تازه ای پیدا نکردین؟علت چی بوده؟"

مامور که انگار هنوز بوی تعفن توی بینی اش بود و سعی می کرد جلوی حالت تهوع خود را بگیرد گفت:"6-7ماهشه .از ناحیه دست فلجه .احتمالا معلول ذهنی بوده .از سرما تلف شده البته قبلش بیهوشش کرده بودند. فکر نکنم اثر انگشتی هم باقی مونده باشه ."

 

                                                      ***

فردا شخصی با دستهایی که حسابی عرق کرده بودو انگشتهایی که شیار های عمیقی داشت و گام هایی که محکم بر می داشت تا سست نشوند و دوباره پشیمان نشود.روبه روی بهزیستی ایستاد تا برود و سرپرستی کودک شش ماهه ای را قبول کند..

(نوشته شده توسط ادیب جان)

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در شنبه 24 شهریور1386 و ساعت 17:31 |

 

 

کاش شرم ،عرقی بود که بر رخسار می نشست یا گردی که می شد پاکش کرد.اما زدودن شرمندگی کار آسانی نیست.بعضی وقت ها آدم جلوی دیگران شرمنده می شود ؛ مثل الانی که بعد از مدت ها داریم وبلاگ را به روز می کنیم یا مثل و قتی که شما مطلب را می خوانید و به نویسنده اش ــ حالا حالگیر یا حالگرفته یا دانشمند هیچ تفاوتی نمی کند _  ناسزا می گوئید.اما بدتر از آن زمانی است که آدم جلوی خودش شرمندگی می کشد؛ این دیگر یعنی عذاب عظما. درست مثل الان که من می دانم این نوشته نقص های زیادی دارد.اگر بخواهم مقاله اش کنم خیلی زمان می برد و تازه هم من قد این حرفها نیستم.اما شرمنده ام که دارم دچار همان حالتی می شوم که همیشه به عنوان ایراد استادان بزرگ ادبیات مطرح می کردم : پراکندگی و تشتت زیاد و نداشتن طبقه بندی.

*****

ممکن است بعضی ها بگویند هری پاتر 7 کجا بود.الان متن انگلیسی اش توی بازار های تهران هست و شهرستانی ها هنوز رنگش را ندیده اند.پس مسلم شد که متن هنوز ترجمه نشده است.من شخصا قانون کپی رایت را در این مورد رعایت نکردم و از اینترنت متن ترجمه اش را پیدا کردم و دو روزه خواندنش را تمام کردم.و صد البته حقم است که کسی هم همین بلا را سر خودم بیاورد.قصدم از نوشتن این مطلب این است که هم متن اینترنتی را به شما معرفی کنم ــ هرچند ترجمه درستی ندارد ــ و هم اینکه مطالب اندکی در مورد تکنیک های داستان نویسی کودک و نوجوان یاد آوری کنم.

اولین مطلب به نظرم این است که ژانر این نوشته مشخص شود.به نظرم می رسد مجموعه هری پاتر به راحتی در ژانر " وحشت" جای بگیرد.

مبحث مهمی که اینجا مطرح می شود این است که آیا اصولا طرح خشونت و وحشت در ادبیات کودک و نوجوان درست است یا نه؟

طبق آماری که "دونا نورتون " در کتاب "شناخت ادبیات کودکان از منظر چشم کودک " می آورد نظرات متفاوت است اما در کل به سمت مطرح نکردن این مسائل در کتب کودک متمایل است. اکثر محققان خانه های کودک معتقدند که همه چیز در داستان باید شادی آور باشد و برای کودک مفید .

من اصولا  نمی فهمم منظور این افراد از مفید چیست؟ به نظر یکی از همین افراد در "مرکز پژوهش کودک استان اصفهان "  ، مجموعه هری پاتر اصلا دنبال هدف نمی گردد و برای همین هم به درد نمی خورد.

حتما شما هم این آزمایش روان شناسی را شنیده اید که میزان تخریب روحی صحنه های خشن بر کودکان را می سنجد : به گروهی از کودکان برنامه های خشونت بار نشان می دهند و گروهی را به عنوان شاهد از این برنامه ها دور نگه می دارند.نتیجه این است که گروه اول به شدت از نظر روحی تخریب شده اند و واکنش های نامناسب و پرخاشگرانه از خود بروز می دهند.

همین آزمایش ساده نشان می دهد که کودک نباید در معرض خشونت مستقیم یا برنامه تصویری یا نوشته خشن قرار گیرد.همه ما صحنه های ترسناک و بدی را در کودکی خود تجربه کرده ایم که هنوز در بزرگسالی درمواقع بحرانی ، همان تصاویر به سراغمان می آید.

من بر مطلب بالا دو تبصره می زنم: اول این که باید توجه کنیم که هر واژه ای بار معنایی خاص خود را دارد؛اینکه ما از ترس حرف بزنیم یا از وحشت یا دهشت متفاوت است.شخصا معتقدم ترس برای همه از جمله کودک لازم است و آشنا کردن کودک با ترس برای رشد شخصیتی وی ضروری است.پاستوریزه بار آوردن بچه ها باعث می شود که در آستانه جوانی ضربه های بیشتری بخورند.

نکته جالب اینست که طبق تقسیم بندی سازمان یونسکو فرد تا 20 سالگی کودک شناخته می شود.

دوم اینکه چرا این صحنه ها تاثیر مخرب دارند؟

من باز هم از یک آزمایش روانکاوی کمک می گیرم.وقتی که کسی دچار  "ترس مرضی" است ، وی را در موقعیتی می گذارند که از آن بترسد و کم کم شدت این موقعیت را بیشتر می کنند.این طوری بیمار می تواند بر خود و ترسش مسلط بشود و درمان شود.

این آزمایش نشان می دهد که هر کسی می تواند بنا بر ظرفیتش ، بر ترس های ذهنی اش فائق شود.

نکته ای که در داستان نویسی کودک و نوجوان باید لحاظ شود این است که از توصیف مستقیم صحنه های وحشتناک پرهیز کنیم. خانم رولینک نویسنده مشهور هری پاتر از همین شگرد استفاده می کند.رولینگ خیلی کم صحنه های ترسناک را توصیف مستقیم میکند.اول اینکه ترس را بر فضای داستان سوار می کند و این باعث می شود که ترس در کل نوشته جاری باشد و جای خاصی ما را غافلگیر نکند.غافلگیری های رولینگ از نوع تصنعی فیلم های سینمای وحشت نیستند.این توصیف نکردن به خواننده این فرصت را می دهد تا خودش صحنه ترسناک را بیافریند.این ابهام باعث وحشت بیشتر می شود و در ضمن هرکسی بنابر ظرفیت خودش آن صحنه را  می آفریند و ضربه مخرب روحی این کار خیلی کمتر است.

رولینگ برای آفرینش این صحنه ها از دو روش استفاده می کند:1- دیالوگ های منقطع که واقعا نوشتنشان سخت است.چون باید باور پذیر باشند و دقیقا هم همین جاست که نویسنده باید خودش را نشان دهد. 2- استفاده از راوی دانای کل که این اجازه را به وی می دهد که توصیف بعضی از صحنه ها را از ذهن شخصیت هایش بیاورد.این طوری هم شخصیت پردازی انجام داده و هم اینکه از توصیف مستقیم که بدترین قسمت داستان است پرهیز کرده است.

در آخر هم به خودم این اجازه را می دهم که بگویم کارهای چند جلدی اگر با هم چاپ و توزیع شوند ، اقبالشان بیشتر است.این طوری هرچند از فروش بیشتر محروم می شود در عوض مانع از پیشداوری های مردم و مخصوصا نقادان می شود.

هری پاتر و قدیسین مرگبار

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 5:54 |





Powered by WebGozar