و در آن چشمه ای جاری است ...
بعضی وقتها فکر میکنم که از ماست که بر ماست. یعنی خود ما زنها باعث شدهایم تفکراتی در مردها بهوجود بیاید. توهماتی که بیش از همه خود ما را آزار میدهد. شاید خود ما دامن زدهایم به شایعاتی که جنس برتر درست کرده برایمان. توهم قدرت در آنها ایجاد کردهایم و دوست داشتهایم ضعیفه بنماییم. وقتهایی هست که یک مرد دهانش را باز میکند و چشمهایش را میبندد و بد و بیراه است که نثار یک زن میکند؛ و زن خانمی پیشه میکند. شاید ما هم باید مقابله بهمثل کنیم. ولی راه جامعه اینگونه نیست. ما را اینگونه جامعهپذیر نکردهاند.
برایم جالب است وقتی دو مرد حتی در محیط آکادمیک دانشگاهی، و در دانشگاه تهران، با هم سرِ دعوا میگیرند. دانشگاه به چشم برهم زدنی تبدیل میشود به چالهمیدان. درحضور آن همه آدم فحش و ناسزا به هم روانه میکنند و بعد هم حق به جانب به چشمهای گرد شده زنان اطرافشان مینگرند. جالب است تحمل کردن زنها.
چه چیزی این جواز را صادر میکند که یک مرد انجام هر کاری را ـ هرچند وقیحانه ـ مُجاز بدانند و برای یک زن هیچ چیزی روا نباشد؛ جز نصیبی که از تحقیر و توهین میشنود؟
همیشه حسرت میخوردهام به وبلاگنویسانی که این فضای مجازی را محملی میکنند برای شخصینویسیهایشان. تا جاییکه یادم میآید ـ اگر بشود به حافظه من اعتماد کرد که چونان قاصدکی است در مسیر باد ـ یکی از هدفهای اولیه وبلاگ انتشار مطالب کسانی بود که بنا به هر دلیلی نمیتوانستند نوشتههایشان را در قالب کتاب یا سایت با دیگران به اشتراک بگذارند. اصلا یک وجهش هم همین نوشتههای شخصی بود که من کاملا فراموشش کردم. الان که به گذشته مینگرم، میبینم هیچوقت جرأت نمیکردم از زندگی شخصیام بنویسم. فضای سنگینی، حتی توی همین خانۀ مجازی، برای خودم درست کردهام و نمیخواستهام از پیلهام بیرون بیایم. ولی الان فکر میکنم که باید شجاعت روبهرو شدن با واقعیت را داشته باشم. یکی از دلایلی هم که چندی پیش نام واقعیام را به جای عناوین مستعار در جای نویسنده درج کردم، همین بود.
دوست دارم از نویسندگیام بنویسم. بزرگترین رؤیای کودکی من ـ بهجز شهرت ـ نویسندگی بود. خیلی برای خودم عجیب و حیرتآور است که چطور در سن شش سالگی هم به همین مسأله فکر میکردم. تمایل عجیبی به نوشتن داشتم، بدون اینکه تخیل رشدیافتۀ مورد نیاز این کار را داشته باشم. خواستم خودم را قویتر کنم و راه آسانتر برایم شعر گفتن بود.
شعر گفتن من به جایی نمیرسید. خودم فهمیده بودم که کلمات از همان بیتهای اول من را تنها میگذارند. خیلی شعر هم خواندم اما اثری نمیگذاشت بر طبع شعرم. خوب یادم است که سال اول دبیرستان هم هنوز تلاشهایی میکردم.
خوب؛ آدم یکجاهایی مجبور است واقعیت تلخ را بپذیرد. پذیرفتم که آدم شعر نیستم. یک سال بعد خیلی اتفاقی با گروهی آشنا شدم که من را به دامان بزرگترین وسوسۀ زندگیام انداخت.
(یک هیولایی در درون من است که نمیگذارد من این قسمت را راحت بنویسم. اجازه بدهید از آن اتفاق بگذریم تا روزی که شهامت بازگو کردنش را داشته باشم.)
من با داستان کودک و نوجوان شروع کردم. همزمان که دورۀ مقدماتی داستاننویسی را پشت سر میگذاشتم، به یکی از شاگردان با واسطۀ هوشنگ گلشیری برخوردم. اتفاق خوشایندی بود و او، من و دو نفر از دوستانم را به شاگردی پذیرفت. آنهایی که شاگرد گلشیری ـ باواسطه و بیواسطه ـ بودهاند، از سختگیریهای این گروه باخبرند. داستانهای من یکی بعد از دیگری روانۀ سطل آشغال میشدند. هیچچیز برای یک نویسنده سختتر از این نبود.(البته مهم نبود؛ چون من هنوز نویسنده نبودم.)
سال 82 و 83 همینطور سپری شدند و من کمکم الفبای نوشتن را آموختم. در همان سال 83، آزمون بزرگی پیش آمد و همان سال من و عدهای از دوستانم به پروژهای دعوت شدیم. ما نویسندگانی بودیم که قرار بود زندگانی امامان شیعه را بهصورت داستان مینیمال از نو حکایت کنیم. اعتراف میکنم که برای من تمرین خوبی بود و شاید همان انگیزۀ شهرت من را به این مسیر کشانید.( مجموعه 100 مینیمال تاریخی از زندگانی امام جواد (ع) در سال 1386 تحت عنوان "وسعت آفتاب" به چاپ رسید و طی سه نوبت انتشار یافت.)

نمایشگاه زنان ایران در دورهی قاجار به روایت کارت پستالهای تاریخی برگزار میشود. این نمایشگاه، ششمین نمایشگاه از مجموعه نمایشگاههای کارت پستالهای مهرداد اسکویی است که با همراهی اعضای کارگروه کارت پستالهای تاریخی خانمها مهدخت ابوالفتحی، مهکامه ابوالفتحی، معصومه الماسی ماشک، مژگان الماسیان، رزیتا انواری، افسانه روشن، لیلا زندی، دلناز سالار بهزادی، افسانه سمیعی، زینب علیزاده، اکرم کریمزاده اصفهانی، ماندانا کریمی و آقایان اشکان امینیان، دکتر شهرام امینیان، اصغر ایزدی جیران، بابک روح الامینی، کوروش شبگرد، محمد غفوری، روزبه فرازمند، دکتر علی کالیراد، ویلیام یانگ و همراهان پژوهشگر در خارج از ایران خانم مریم جلیلی فر، آقای مازیار کریمی و مهرداد اسکویی برگزار میگردد. حامیان معنوی کارگروه کارت پستالهای تاریخی در این نمایشگاه نیز عبارتند از: سازمان جهانی موزه (ایکوم)، موزهی عکسخانهی شهر، موسسهی انسانشناسی و فرهنگ، موسسهی مردمشناسی میراث فردا و ماهنامهی دنیای تمبر.
این مجموعه شامل سی کارت پستال تصویری از زندگی زنان ایرانی در دورهی قاجار است که از ۶ تا ۲۶ مهرماه ۱۳۹۰ در موزهی عکسخانهی شهر واقع در میدان ۷ تیر، میدان بهارشیراز، در روزهای شنبه تا چهارشنبهها، ساعت ۱۳-۹ تا ۱۷-۱۴ و پنجشنبهها ۹ تا ۱۳ به نمایش گذاشته میشود.
همیشه علاقه خاصی به نسخه خطی در من شعله میکشیده است و البته از 4 سال پیش تا کنون تلاشهایی کردهام برای نزدیک شدن به این حوزه. خاطرات بسیاری دارم که نمیدانم چه مقدار از آنها قابلیت انتشار را دارند. در همین راستا با خودم گفتم: نمیشود که همیشه به بقیه بخندیم، یکبار هم به من بخندیم.
قضیه از این قرار است که برای تکلیف درس "نقد و بررسی تاریخ ایران از حمله مغول تا ظهور صفویان" مجبور بودیم با نسخ خطی و مدارک آرشیوی کار کنیم. یعنی شرط استاد این بود که حق ندارید از منابع چاپی استفاده کنید. به استاد گفتم اجازه بدهید رسالهای از آن دوره انتخاب کنم و آن را برای چاپ و انتشار استنساخ کنم. استاد فرمودند: اجازه نخواهم داد ذرّهای از حیطه پایاننامهات دور شوی.(این نکته را بگویم که پایاننامه من پیرامون داستانهای عصر صفوی است و با همین استاد گرامی تصویب شده است. استاد درنظر داشت که پیشینه پایاننامه از این تکلیف درسی استخراج شود.)
خلاصه کنم؛ 8 هفته تمام را در تالار خطّی کتابخانه مرکزی دانشگاه گذراندم و 10 جلد دنا(درایتی، مصطفی؛ فهرستواره دستنوشتهای ایران؛ تهران: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، 1389.) را صفحه به صفحه و خط به خط مطالعه کردم و لیستی 40 تایی از داستانهای این دوره جدا کردم که نزدیک به 30 تای آنها چاپ شده بود.
چون این فهرست جامع نسخ خطی داخل ایران بود، پس لزومی ندیدم که بقیه فهرستها را نگاه کنم. در جستجویی که برای متون چاپ نشده انجام دادم، متوجه شدم که این فهرستها اغلاط بسیاری دارند. انتساب برخی نسخ به برخی مولفین یا کاتبان اشتباه بوده است و حتی بعد از گذشتن سالیانی دراز، کسی به تصحیح آنها در فهرستها اقدام نکرده است. بسیاری از نسخ تنها به نام وجود دارند و وقتی سراغ آنها را در محل اصلی میگیری، آنها را نمییابی. آن بماند که برخی از کتابخانهها علاقه عجیبی دارند که نسخهها را از خطر دیده شدن حفظ کنند! بههرحال بهنظرم میرسد که ابتدا هر کتابخانهای میبایست فهرستهایش را بازبینی میکرد و سپس آقای درایتی آن فهرستها را یککاسه مینمود.
مثلا نسخهای با نام و مشخصات "شهنشاهنامه= شاهنامه= منظومه احمدی؛ تبریزی، احمد بن محمد(قرن 8ق.)؛ تهران: دانشگاه، 800ق." در این فهرست ذکر نام شده که درحقیقت وجود خارجی ندارد. مجموعهای بوده است که قرار بوده جامع 4 داستان گرشاسبنامه، کوشنامه، بهمننامه و شهنشاهنامه باشد که کاتب پس از استنساخ اولین داستان آن را رها کرده است. یا نسخهای با نام و مشخصات "فتحنامه صاحبقرانی؛ تاریخ ایران؛ سلطان ابوالفتح ابراهیم(قرن 9ق.)؛ تهران: دانشگاه(342 برگ)" ثبت شده که از قرار معلوم همان ظفرنامه شامی است و فهرستنویس دانشگاه دقتی در متن آن نکرده است.
از همه بدتر بلایی بود که بر من نازل شد. ذیل عنوان "بهرام و گلندام" 15 مورد نسخه معرفی شده است که 12 عنوان به نام کاتبی ترشیزی است و 3 نمونه بدون نام مولف است. مطّلع بودم که آقایان ذوالفقاری و ارسطو نمونهای از آن را چاپ کردهاند ولی همه جا مولف آن را امینالدین صافی یاد کردهاند. پس از دو هفته دوندگی که توانستم نسخه کتابخانه مرکزی را اسکن کنم و تحویل بگیرم، متوجه شدم که این نسخه همانی است که نشر چشمه چاپ کرده است.(البته نقدهایی نیز بر تصحیح ایشان خصوصا نسخه گزینیشان دارم که سعی میکنم آن را در قالب مقالهای هرچند کوچک منتشر کنم.)
نکته خندهدار همینجاست؛ نه تنها فهرستنویسان به این انتسابِ اشتباه دقتی نکردهاند، که خود من نیز قبل از تهیه نسخه عکسی منظومه بدان پی نبرده بودم؛ حال من ماندهام و دو هفته ناقابل تا پایان ترم، در حالیکه تقریبا تکلیفی انجام ندادهام!
هنوز نصفه نیمه خداحافظیات در گوشم است که دکمه قرمز رنگ گوشی را فشار میدهم. حرفی برای گفتن ندارم. چند قدم باقیمانده تا ایستگاه اتوبوس را میشمارم و روی نیمکت مینشینم. توی آن یک دقیقه تا سوار شدن و نشستنم روی صندلی اتوبوس، با خودم در کلنجارم. نمیدانم چه حسی دارم. با خودم فکر میکنم: مهم نیست. چرا ناراحت میشوم؟
امّا مهم است. گواهِ من اشکهایی است که از انقلاب تا انتهای امیرآباد شمالی غمّاز درد درونی من میشوند. خوب، برایم مهم نیست که مردم چه فکر میکنند. لابد فکر میکنند یکی از نزدیکانم فوت کرده است، یا اینکه عاشق شدهام. امّا اشتباه گمان زدهاند.
دوست عزیزم، مخاطب این حرفها تویی؛ حتّی اگر اینقدر سرت شلوغ باشد که تا چندماه دیگر به اینجا هم سر نزنی. برای من حرمت دوستی از عشق هم بیشتر است. ما حال بهشتی و دوزخی همدیگر را دیدهایم؛ تو از ریزترین دغدغههای من خبر داری. تو بودی که قدم به قدم از غلیانات درونی من خبر داشتی. تو میدانستی چیزهایی که حتی خانوادهام نمیدانستند. و من، از حیاتیترین مسائل زندگیات خبر داشتم. با تو تا آستانه خیلی دردها رفتم، و مشتاقانه بهترین لحظاتم را کنار تو گذراندم.
میدانی که در زندگی من هیچ چیز ارزش آدمها را ندارند. میدانی که مهمترین مسئله من در زندگی احساساتم هستند و تمام تلاشم را میکنم تا سالم و فطری و دستنخورده- اما رشدیافته- حفظشان کنم. میدانی که دوست ندارم گرههای عاطفی پیدا کنم. اما همین تو که از حساسیّتهای من خبر داری، گزیدهتر میبَری. انتظارش را نداشتم که در برابر سوالم از کوچت، آن هم در شرایطی که دوستی دیگر خبر گودبای پارتیات را به من میدهد، بگویی: فکر نمیکردم رفتن من برای تو جذّابیتی داشته باشد.
من این جهان بیتفاوتیها را دوست ندارم. تویی که به تعداد دیدارهایمان و با هم بودنهایمان به من گفتهای که آدم متفاوتی هستم، همین تو، امروز به من ثابت کردی که دنیای کنونی و مردمانش این آدمهای متفاوت را دوست ندارند. همین تو مُهر تایید زدی به این سیاهچاله فکری من، که من چقدر تنهایم و چقدر دنیا با روح ما بیرحم است. ممنونم که این را به یادم آوردی. ممنونم!
در میانه بحثهای فمینیستی، همیشه اشاراتی به جهان زنانه و زبان خاص آن مییابیم.( که البته پرداختن به این موضوع نیازمند دانستههای فراوانی از فمینیسم فلسفی است.) نیز در بحثهای روانشناسی همیشه سخن از تفاوت دید و طرز تلقی زنانه و مردانه است. بسیاری اوقات سوءتفاهم میان این دو جنس را به این تفاوت طبیعی مربوط میدانند. در روایتشناسی جدید نیز میگویند تاریخ و تاریخنگاری فعلی امری مردانه است و این مردانهگویی به نهایت خودش رسیده است. زمان آن است که صداهای خاموش به تکلم درآیند و دورهای جدید در تاریخ بشر آغاز شود.
این عنصر زبان هرچه که باشد، به تار و پود زندگی روزمره ما تنیده شده است. مسائلی در زندگی پیش میآید که بهشخصه من را گیج میکند. تفاوتهایی در شیوههای القای معانی و دریافت مفاهیم وجود دارد که ابدا برای من آشنا نیست. واژگانی که این دو جنس استفاده میکنند آنچنان از نظر مفهومی از هم دور است که قابل تصور نیست. و یکی از آن مفاهیم دردسرساز مدرنیته است.
این مدرنیته چیست؟ چه نشانههایی دارد؟ در چه وجوهی از زندگی ما جریان دارد؟ اصولا ما از لایههای سنتی عبور کردهایم؟ اصلا این مدرنیته خوب است یا بد؟ برای کدام جنس خوب است؟ مرد روشنفکر امتیازی نسبت به مرد سنتی دارد؟ ما چه تلقیای از مفهوم زن مدرن داریم؟ زن مدرن میتواند صریح صحبت کند؟ میتواند بخواهد؟ میتواند این خواستنها را به زبان بیاورد؟ مدرن بودنش از جانب مردان جامعهاش پذیرفته است؟ زن مدرن چگونه رفتار میکند؟ و در آخر، زن مدرن همچنان ارزشهای زنانهاش را حفظ کرده است؟ یا ما میخواهیم به او به چشم موجودی کمارزش و جلف و دم دستی نگاه کنیم؟
بارها برخورد کردهام با مردانی که بهخاطر نوع پوششم به من برچسب سنتی یا مدرن زدهاند. مردانی که اگر از کنارشان بی سر و صدا عبور کنیم، ما را بایکوت میکنند و امتیازات حرفهای و تخصصی ما را نادیده میگیرند؛ و اگر با آنها سررشتهای از سخن را آغاز کنیم، ما را به مدرنیتهای متهم میکنند که در ذهنشان مترادف با لاابالیگری است. مردانی که خود ادعای روشنفکری دارند و امان از این روشنفکری که در باطن با لایههای عمیق سنت و عرف مدفون گشته است. مردانی که دوست دارند اطرافشان را زنانی بیقید و به تعریف خودشان مدرن فرابگیرند، زندگی آنان را مملو از شادی و نشاطی کاذب کنند و از دور به ماجراهای عاشقانه دنیای سنتی بخندند و راهی جدید را باز کنند. اما در عمل همان مردانی که به ما بهخاطر اندیشههای متعالی و چه بسا ایدهآلیستیمان تبریک میگویند، به زبان بیزبانی، ما را پس میزنند. زن زندگی همان مرد بهظاهر روشنفکر نیز میبایست سنتی رفتار کند. سنتی بخواهد، سنتی عاشق شود، و سنتی تمکین کند.
مفاهیم کی و چگونه این همه متفاوت در اذهان ما شکل گرفتند؟ در جریان کدام روند اجتماعیشدن زبان اینگونه دردسرآفرین شد؟ و الان باید چه کرد؟ ما چگونه خود را از تهمت مدرن بودن مبرا کنیم؟ و چگونه خودمان باشیم در حالیکه جامعه اصرار دارد ما را در الگوهای یکسانسازی اجتماعی بیهویت کند؟
پ.ن: ذهنم بسیار آشفته است و نمیدانم توانستم گلهام از تلقی غلط مردان جامعهام از مدرنیته را منتقل کنم یا نه؟
گفتن و شنیدن از زنان همیشه جزئی از دغدغههای من بوده است. هیچگاه نبوده که به خودم و آفرینشم و مسیری که تمدن انسانی برای جنس من انتخاب کرده است، نیندیشم. و نبوده است زمانی که مخیلهام از این فکر خالی شود که اگر هزار بار دیگر آفریده شوم، باز دوست دارم در کالبد یک زن دمیده شوم.
آنچه که من پیرامونم میبینم و آنچه که من و دوستانم روزانه بارها با آن دست در پنجه میافکنیم، فارغ از اندیشههای رایج موجهای اول و دوم فمینیسم و مباحث حقوقی و سیاسی، حاکی از فرا رسیدن فصلی سرد برای زنان است. فصلی حقیقتا سرد.
میراث زنان جهان از خلال لایههای زمان به ما رسیده است و ما یاد گرفتهایم به هویت و ارزشهای خودمان بنگریم. یاد گرفتهایم که به خودمان امیدوار باشیم و جوانههای سرسبز تفکر را در نهاد خودمان و اطرافیانمان بکاریم. ما نقش داریم و این نقش انکارناشدنی است. دختران نسل من یاد گرفتند که درمقابل نابرابریها ایستادگی کنند و کمابیش پیروز باشند. دوستانم آموختند که میتوانند از تابوهای اجتماعی بگذرند و هویت و ذهن فلسفی خودشان را آزادانه به دیگران نشان دهند. یاد گرفتند که همیشه انتخاب نشوند و برای انتخابهای خودشان نیز احترام قائل باشند. هزاران دختر در گوشه و کنار محیط اجتماعی من یاد گرفتند دوست بدارند و این حق را برای معشوقشان قائل شدند تا از این محبت آگاه شوند.
زنان ما از این تابوها گذشتند، هزینههای اجتماعی زیادی پرداختند و ناگهان خودشان را در آنسوی مرزهای ناگذشتنیِ نادیدنی دیدند. باورش سخت بود که دختران ما حاضر شدند عاشق شوند و برای وصال تلاش کنند. و سختتر از آن، این بود که هیچ مردی را نیافتند که در آنسوی آن مرزها منتظرشان باشد. ناگهان این دختران تنها ماندند و حمایتهای عاطفی و اجتماعی جامعه، اعم از زنان و مردان و دوستان و ناآشنایان، را از دست دادند.
در این چند سال روزهای بسیاری را به شنیدن نالههای زنانی اختصاص دادهام که زخمهای عاطفی سهمگینی از طرف مردان دیده بودند. کسانی که میبایست بهخاطر جسارتشان تحسین شوند، زنان قدرتمندی که باید برای زیرکی و کیاستشان فریاد آفرین سر داد، زنانی که برای عواطفشان اهمیت قائل میشدند و تنها به این دلیل طرد میشدند که این عواطف را بر زیان آوردهاند.
من گله دارم از مردان جامعهام. از آنهایی که دم از روشنفکری میزنند. آنهایی که همگان را به گذر از تابوها تشویق میکنند چونان کسانی که خارج از میدان مین دیگران را به گذر از آن تحریص میکنند. من گله دارم از آنانی که قدرت را تنها در انتخاب میبینند و گمان میبرند که نقش تاریخی و مردانگیشان تنها در ظواهر زندگی روزمره خلاصه میشود.
نمایی که من از جامعهام میبینم امیدوارکننده نیست. خانوادههایی که روزبهروز دخترانشان را قدرتمندتر بار میاورند و پسرانشان را همچنان در همان بافت سنتی نگه میدارند. دخترانی که ممکن است هرآن از طرف جامعهشان طرد شوند و بعد انسانهایی شکست خورده که بیش از آنکه از شکستشان ناراحت باشند، از لگدی ناراحتند که توسط رهگذران نثارشان شده است.
پ.ن.: به احترام تمامی دوستانم که این روزها سرنوشت همهشان شبیه هم شده است. به احترام تجربههای زیستهشان.
مقدمه
اسناد تاریخی هر دوره جدای از ارزش تاریخیای که برای محققان این رشته دارند، میتواند راهگشای ما در نگاشتن تاریخ اجتماعی هر سلسله و نیز روشنکننده مسیر تمدنی و فرهنگی هر ملتی در برهه های مختلف زمانی باشد. آنچه که تاکنون، ظاهرا، از دید مورخان و نیز فحول ادبی کشورمان پنهان مانده است، ارزش ادبی و زبانشناسی این اسناد است. خصوصا اینکه میتوان با سبکشناسی هدفمند اسناد، که بر اساس دوره و نیز موضوع و شخص نویسنده و مقام گیرنده طبقهبندی شده باشند، به لایه های پنهانی اسناد پی برد. به بیان دیگر، ادبیات هر قشر صاحب صنف و سند، با هم متفاوت است و همین تفاوت میتواند ما را به تاریخ تحلیلی-اجتماعی یک دوره برساند. همچنین میتوان از خلال این ادبیات متفاوت، به شرایط استبدادی و سیستمهای سیاسی حاکم بر یک کشور پی برد.
آنچه که در پی میآید، بررسی هفت سند از اسناد دوره دوم مجلس شورای اسلامی است که همگی در زیرمجموعه اسناد تبریکات قرار گرفتهاند. وحدت موضوع همراه با اختلاف طبقاتی نویسندگان تبریکات، میتواند ما را در تحلیل زبانی و سبکشناسی این شاخه از مکتوبات زبان فارسی یاری رساند.
متن سند اول
10 ربیع الاول 1329
ریاست مجلس شورای ملی
با مسرت قلبی که از کمال شایستگی و حسن انتخاب ریاست مجلس حاصل کردهام/ خصوصا به جنابعالی تبریک و تهنیت گفته و این مسرت خاطر را برای خود مغتنم میشمارم/ و چون ملاقات نمایندگان محترم و تبادل آراء و افکار را همیشه مفید میدانم/ بسیار خوشوقت میشوم که استمزاج نموده در صورتی که میل داشته باشند فردا که/ دوشنبه یازدهم است، سه بهغروب مانده بهاتفاق جنابعالی اینجانب را در دربار/ از ملاقات خود مشعوف داشته چایی را در اینجا صرف فرمایند.
بررسی زبانی
این سند توسط نایبالسلطنه نوشته شده است و در آن ضمن تبریک عید، از رییس مجلس و نمایندگان دعوت به عمل آمده است. با توجه به مقام و مرتبه شخص نویسنده، انتظار داریم که با زبانی فخیمتر از زبان عامه مردم روبهرو شویم. از نظر صرفی کلمات ساخت عادی دارند. هرچند که واژگانی مانند استمزاج، بیگانه هستند و دریافت معنی را دشوار میسازند. اما میبایست بررسی بیشتر نمود که آیا این واژه در آن دوره مصطلح بوده است یا نه.
از نظر نحوی، جملات طولانی هستند و تتابع صفت و موصوف و مضاف و مضاف الیه در آن زیاد دیده میشود. درحقیقت بهتر است بگوییم که متن بالا تنها از یک جمله تشکیل شده است؛ جمله پایهای که توسط جملات پیرو زیادی احاطه شده و تشکیل یک جمله مرکب را دادهاند.
از نظر پیشینه واژگانی مشاهده میشود که درصد کاربرد کلمات عربی بسیار زیاد است.( مسرت/ کمال/ حسن/ انتخاب/ ریاست/ مجلس/ حاصل/ تهنیت/ مغتنم و ...) بهتر است بگوییم زبان رسمی دوره مورد بحث بسیار با زبان عربی آمیخته است؛ بطوریکه حتی تاریخ نیز بهصورت کامل عربی ذکر شده است و حتی معادل فارسی آن نیز نیامده است. شاید بتوان نتیجه گرفت که دیوانسالاری دوره قاجار بسیار عربیزده بوده است.
از نظر معناشناسی بسیاری از لغات درجهت پیشبرد تعارفات درباری استفاده شده اند؛ و همین تکرارها اندکی متن را از حالت یکدستی خارج کرده.( مانند: کمال شایستگی و حسن انتخاب/ بسیار خوشوقت میشوم، درصورتیکه میل داشته باشند./ و ...)
بررسی ادبی
از نظر ادبی، تقریبا هیچ آرایه لفظی و معنوی بیانی و بدیعی در این متن دیده نمیشود. اما از منظر علم معانی، این متن بسیار قابل بررسی است. چینش کلمات متن نشان از نوعی ادبیات درباری میدهد که بسیار با تملّق خو گرفته است. نیز، هرچند که این متن یک دعوتنامه رسمی برای گردهمایی اعضای مجلس در دربار است، باز نوعی دستور در آن نهفته است. هرچند عباراتی هست که بسیار تعارفات میان دو طرف رد و بدل کرده است( که در بخش معناشناسی به آنها اشارهای گذرا داشتیم)، اما باز با تعیین وقت دقیق نوعی محدودیت برای مدعوین درنظر گرفته است. و نیز اینکه ضیافتی در کار نخواهد بود و تنها مدعوین به صرف چایی دعوت شدهاند، نشان از رسمی بودن و خشک بودن رابطه میان دربار و مجلس دارد. خصوصا که اولین بازگشایی مجلس پس از عید است و میتوانست ضیافتی نیز برگزار گردد.
همچنین جمله چون ملاقات نمایندگان محترم و تبادل آراء و افکار را همیشه مفید میدانم نشان از نوعی همفکری کوتاهمدت و بدون دوام و فرمالیته دارد. البته این مسائل نیاز به نمودارهای زبانشناسی برای اثبات خود دارد که متاسفانه فرصت ننمودهام آنها را فراهم نمایم.
بررسی سندشناسی
با توجه به ظاهر اسناد مختلف میتوان اشاراتی درباب تاثیر نویسنده و فرهنگ طبقه او بر نگارش اسناد داشت. برای مقایسه نسخه ای از اسناد خراسان دوره قاجار که توسط رعایا نوشه شده است، به تحقیق ضمیمه خواهد گشت. از مقایسه سند فوق با سند مذکور خراسانی، می توان به فرهیختگی نویسنده از روی حواشی شند، جنس کاغذ و نوع خط بهکار رفته پی برد.
عکس سند اول
به دعوت رامک عزیزم؛
دوست نداشتهام امسال را به خاطر غمهای خودم و دیگرانی که سوختند، بد بدانم. دلم نمیآید. هرچند سال ببر متعلق به من است؛ اما همیشه تک تک لحظههای عمرم را فقط و فقط بهخاطر آنکه من و کسانی که دوستشان دارم، در آن نفس کشیده ایم، شاکرم.
آنچه که این بازی میخواهد، رویه چندین و چند ساله من است. همیشه سعی میکنم تک تک روزها را به یاد بیاورم.
فیلم: فیلمهای خوب زیادی دیدهام؛
فیلم ایرانی: "سوپر استار"؛ به خاطر بازی زیبای "شهاب حسینی" و همچنین بازی تحسینبرانگیز و شخصیتپردازی حرفهای وی در فیلم "محیا"؛ نیز "کسی از گربه های ایرانی خبر نداره"، با احترام به بازی زیبای "حامد بهداد" در فیلم "مجنون لیلی".
فیلم هندی: "Judha Akbar" برای بازی فوق العاده "هیرتیک روشن" و فیلمنامه بسیار خوب تاریخیاش و "Aaha Nachli"
فیلم هالیوودی: هرچند "Benjamin Button" فیلم خوبی بود اما دیدن سهگانه "ارباب حلقهها" برای بار چندم لذتی خاص به من بخشید. نیز سه گانه "کیشلوفسکی".
انیمیشن: سهگانه "Ice Age".
موسیقی: دوستان نزدیکم میدانند که من تقریبا کلکسیونر موسیقی هستم که بهطرز موحشی(وحشیوار) همه چیز گوش میکنم.
موسیقی کلاسیک ایرانی: "دریا دادور" به خاطر اجراهای متفاوتش
پاپ ایرانی مقیم خارج از کشور: "سیاوش قمیشی" زیاد گوش کردم.
پاپ داخلی: بدون شک "احسان خواجه امیری"
رپ ایرانی: آهنگهای "یاس" را بسیار دوست دارم.
آبدوغخیاری: "سعید آسایش" و البته استاد "ساسی مانکن"
پاپ خارجی: "Rihanna" و "Enrique Iglesias" و صد البته چیزی که همیشه به من حس خوبی داده:" Shakira"
(با ارادت ویژه به دو آلبوم "Secret Garden" )
(با احترام به موسیقیهای سیاسی امسال)
پست: گمان میکنم داستان "زمستان آخرین فصل نیست".
هدیه: ؟!!!
بهترین روزها: روزهایی که تصمیم گرفتم سبک زندگیام را عوض کنم. تصمیم گرفتم از زندگی بیشتر لذت ببرم.
سفر: زیاد اهل سفر نیستم. یک مسافرت بیشتر نداشتم که از آن متنفر شدم. اما سفر روحانی جالبی داشتم در شخصیت خودم.
غذا: غذاهایی که با "الهام" در ترمینال تهران خوردیم و تا توانستیم از خودمان گفتیم. و غذایی که خودم درست کردم و تحسین مادرم را برانگیخت.
کار: امسال پیشنهادهای بسیار خوبی در زمینه کار داشتم؛ از لذت آورترنشان که به ثمر هم رسید، کار در "همشهری داستان" بود. و اخیرا موسسهای که با دوستانم کلنگش را زدیم.
دو تا بند هم من اضافه میکنم به این بازی:
1. جالبترین اتفاق: جشن فارغالتحصیلی دختران دانشکده ادبیات که بدون حضور عناصر ذکور و در خوابگاه برگزار شد.
2. بهترین تجربه: در مسائل عاطفی و انسانی، باید زود ماهی را بگیری. اگر دیر کنی، اتفاقا ماهی یا مرده است یا گندیده.
پیشترها ستونی در مجله "همشهری داستان" بود که به معرفی آثار داستانی کهن می پرداخت. با تخته شدن ناگهانی آن ستون دوست دارم آن روند را در وبلاگ ادامه دهم.
از بیداری و حزم و احتیاط این پادشاه محتشم یکی آن است که به روزگار جوانی که به هرات می بود و پنهان از پدر شراب می خورد؛ پوشیده از ریحان خادم، فرود سرای خلوت ها می کرد و مطربان می داشت مرد و زن که ایشان را از راه های نبهره نزدیک وی بردندی. در کوشکِ باغِ عَدنانی فرمود تا خانه ای برآوردند خواب قیلوله را و آن را مزمّل ها ساختند و خیش ها آویختند؛ چنانکه آب از حوض روان شدی و به طلسم بر بام خانه شدی و در مزمّل ها بگشتی و خیش ها را تر کردی. و این خانه را از سقف تا به پای زمین صورت کردند، صورت های اَلفِیه، از انواع گردآمدن مردان با زنان، همه برهنه. چنانکه جمله آن کتاب را صورت و حکایت و سخن نقش کردند. و بیرون این صورت ها نگاشتند، فراخور این صورت ها. و امیر به وقت قیلوله آنجا رفتی و خواب آنجا کردی. و جوانان را شرط است که چنین و مانند این بکنند.
و امیر محمود هرچند مُشرفی داشت که با این امیر فرزندش بودی پیوسته، تا بیرون بودی با ندیمان و انفاسش می شمردی و اِنها می کردی. مقرّر بود که آن مشرف در خلوت جای ها نرسیدی. پس پوشیده بر وی مشرفان داشت از مردم چون غلام و فرّاش و پیرزنان و مطربان و جز ایشان که بر آنچه واقف گشتندی، بازنمودندی تا از احوال این فرزند هیچ چیز بر وی پوشیده نماندی. و پیوسته او را به نامه ها مالیدی و پندها می دادی که ولیعهدش بودی و دانست که تخت ملک او را خواهد بود. و چنانکه پدر بر وی جاسوسان داشت پوشیده، وی نیز بر پدر داشت هم از این طبقه؛ که هر چه رفتی بازنمودندی. و یکی از ایشان نوشتَگینِ خاصّه خادم بود که هیچ خدمتگار به امیر محمود از وی نزدیک تر نبود. و حرّه ختّلی عمّتش خود سوخته او بود.
پس خبر این خانه بصورت اَلفِیه سخت پوشیده به امیر محمود نبشتند و نشان بدادند که چون از سرای عدنانی بگذشته آید، باغی است بزرگ، بر دست راست این باغ حوضی است بزرگ و بر کران حوض از چپ این خانه است. و شب و روز بر دو قفل باشد زیر و زِبَر و آن وقت گشایند که امیر مسعود به خواب آنجا رود و کلیدها بدست خادمی است که او را بشارت گویند.
و امیر محمود چون بر این واقف گشت وقت قیلوله به خرگاه آمد و این سخن با نوشتگینِ خاصّه خادم بگفت و مثال داد که فلان خیلتاش را ـ که تازَنده ای بود از تازندگان که همتا نداشت ـ بگوی تا ساخته آید که برای مهمّی او راه به جائی فرستاده آید تا بزودی برود و حال این خانه بداند و نباید که هیچ کس برین حال واقف گردد.
نوشتگین گفت: فرمانبردارم. و امیر بخفت و وی به وثاق خویش آمد و سواری از دیوسواران خویش نامزد کرد با سه اسب خیارِه خویش و با وی بنهاد که به شش روز و شش شب و نیم روز به هرات رود نزدیک امیر مسعود سخت پوشیده.
و به خطّ خویش ملطّفه ای نبشت به امیر مسعود و این حال ها باز نمود و گفت: پس از این سوارِ من، خیلتاش سلطانی خواهد رسید تا آن خانه را ببیند، پس از رسیدن این سوار به یک روز و نیم. چنانکه از کس باز ندارد و یکسر تا آن خانه می رود و قفل ها بشکند. امیر این کار ار سخت زود گیرد چنانکه صواب بیند.
و آن دیو سوار اندر وقت تازان برفت. و پس کس فرستاد و آن خیلتاش را که فرمان بود بخواند. وی ساخته بیامد. امیر محمود میان دو نماز از خواب برخاست و نماز پیشین بکرد و فارغ شد. نوشتگین را بخواند و گفت: خیلتاش آمد؟
گفت: آمد. به وثاق نشسته است.
گفت: دویت و کاغذ بیار.
نوشتگین بیاورد و امیر به خطّ خویش گشادنامه ای نبشت برین جمله: « بِسمِ اللهِ الرَّحمانِ الرَّحیم. محمود بن سَبکتَکین را فرمان چنان است این خیلتاش را که به هرات به هشت روز رود. چون آنجا رسد یکسر تا سرای پسرم مسعود شود و از کس باک ندارد و شمشیر بر کشد و هر کس که وی را از رفتن باز دارد، گردن وی بزند. و همچنان به سرای فرود رود و سوی پسرم ننگرد و از سرای عدنانی به باغ فرود رود و بر دست راست باغ حوضی است و بر کران آن خانه ای بر چپ. درون آن خانه رود و دیوارهای آن نیکو نگاه کند تا بر چه جمله است و در آن خانه چه بیند و در وقت بازگردد، چنانکه با کس سخن نگوید و به سوی غزنین بازگردد. و سَبیلِ قُتلُغ تَگین، حاجبِ بهشتی آن است که برین فرمان کار کند اگر جانش را بکارست و اگر محابائی کند، جانش برفت. و هر یاری که خیلتاش را بباید داد، بدهد؛ تا بموقع رضا باشد و بِمَشَّیۀِ اللهِ و عَونِه و السَّلام.»
این نامه چون نبشته آمد خیلتاش را پیش بخواند و آن گشاد نامه را مهر کرد و به وی داد و گفت: چنان باید که به هشت روز به هرات روی و چنین و چنان کنی و همه حال های شرح کرده معلوم کنی و این حدیث پوشیده داری.
خیلتاش زمین بوسه داد و گفت "فرمانبردارم" و بازگشت.
امیر نوشتگین خاصه را گفت: اسبی نیک رو از آخور، خیلتاش را باید داد و پنج هزار درم.
نوشتگین بیرون آمد و در دادن اسب و سیم و به گزین کردن اسب روزگاری کشید و روز را می بسوخت تا نماز شام را راست کرده بودند و به خیلتاش بدادند و وی برفت تازان.
و آن دیو سوار نوشتگین چنانکه با وی نهاده بود، به هرات رسید و امیر مسعود بر ملطّفه واقف گشت و مثال داد تا سوار را جائی فرود آوردند. و در ساعت فرمود که تا گچگران را بخواندند و آن خانه سپید کردند و مهره زدند که گوئی هرگز بر آن دیوارها نقش نبوده است. و جامه افکندند و راست کردند و قفل برنهادند و کس ندانست که حال چیست.
و بر اثر این دیو سوار، خیلتاش در رسید؛ روز هشتم چاشتگاه فراخ و امیر مسعود در صفّه عدنانی نشسته بود با ندیمان. و حاجب قُتلُغ تَگینِ بهشتی نشسته بود با دیگر حُجّاب و حَشَم و مرتبه داران. و خیلتاش در رسید و شمشیر برکشید و ودَبّوس در کَش گرفت و اسب بگذاشت. و در وقت قتلغ تگین بر پای خاست و گفت چیست؟
خیلتاش پاسخ نداد و گشاد نامه بدو داد و به سرای فرود رفت. قتلغ تگین گشادنامه را بخواند و به امیر مسعود داد و گفت: چه باید کرد؟
امیر گفت: هر فرمانی هست بجای باید آورد.
و هزاهز در سرای افتاد. و خیلتاش می رفت تا به در آن خانه و دبّوس در نهاد و و هر دو قفل بشکست و در خانه بازکرد و در خانه رفت. خانه ای دید سپید پاکیزه مهر زده و جامه افکنده. بیرون آمد و پیش امیر مسعود زمین بوسه داد و گفت: بندگان را از فرمانبرداری چاره نیست و این بی ادبی بنده به فرمان سلطان محمود کرد و فرمان چنان است که در ساعت که این خانه بدیده باشم، بازگردم. اکنون رفتم.
امیر مسعود گفت: تو به وقت آمدی و فرمان خداوند سلطان، پدر را به جای آوردی. اکنون به فرمان ما یک روز بباش، که باشد که به غلط نشانِ خانه بداده باشند تا همه سرای ها و خانها به تو نمایند.
گفت: فرمانبردارم. هرچند بنده را این مثال نداده اند.
و امیر برنشست و به دو فرسنگی باغی است که بیلاب گویند، جائی حصین که وی را و قوم را آنجا جای بودی و فرمود تا مردم سرای ها جمله آنجا رفتند و خالی کردند و حرم و غلامان برفتند. و پس خیلتاش را قتلغ تگین بهشتی و مشرف و صاحب بَرید گرد همه سرای ها برآوردند و یک یک جای بدو نمودند تا جمله بدید و مقرّر گشت که هیچ خانه نیست بر آن جمله که انها کرده بودند. پس نامه ها نبشتند بر صورت این حال و خیلتاش را ده هزار درم دادند و بازگردانیدند. و امیر مسعود به شهر باز آمد.
و چون خیلتاش به غزنین رسید و آنچه رفته بود به تمامی بازگفت و نامه ها نیز بخوانده آمد، امیر محمود گفت: برین فرزند من دروغ ها بسیار میگویند." و دیگر آن جست و جوی ها فرا بُرید.
بیهقی، محمد بن حسین ـ ابوالفضل، تاریخ مسعودی(بیهقی)، دوره سه جلدی، خلیل خطیب رهبر(به اهتمام)، تهران: مهتاب، 1383(چاپ نهم) ج1، صص 172 ـ 176
| Design By : Pichak |



