تبليغاتX
عینا فیها تسمی سلسبیلا

ما که حالگیر - دانشمند باشیم باز هم داستان از خودمان در آورده ایم.اما نمی دانم تا چه حد داستان است و من چقدر در رساندن منظورم موفق بوده ام.

***

دستت را می گذاری روی قلبم.برایم ذکر می خوانی.صدایت موج موج برمی گردد به قلبم.سر می خورم توی بغلت.مردانگی دستانت ، احاطه ام می کند.صورتم توی موهایم ، روی شانه هایت.از پنجره بیرون را نگاه می کنم.کلاغ روی شاخه خشک درخت نشسته.ساکت است.

می خندم.می پرسی که چرا اما جوابت را نمی دهم.باز می پرسی و باز من جوابی نمی دهم.باز می پرسی و من جوابی نمی دهم.باز می پرسی و جوابی نمی دهم.باز می پرسی ، جواب نمی دهم.باز می پرسی.باز...

سرم پر از صدا می شود.آدم ها می پیچند بین سلول های خاکستری مغزم.دستانم پوست صورتم را می سایند.زنانگی ام ، هلت می دهد به عقب ؛ به دوردست ها.

از پنجره بیرون را نگاه می کنم.کلاغ ساکت است.

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در دوشنبه 21 آبان1386 و ساعت 9:55 |
 

تصویر

 

و قاف

حرف آخر عشق است

جائی که نام کوچک من آغاز می شود......

 

قیصرامین پور هم ....

****

شاگرد خوبی برایش نبودم و بسیار جای دل سوختن دارد....

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در سه شنبه 8 آبان1386 و ساعت 8:0 |





Powered by WebGozar