مامان پری
1
سامان وارد مدرسه شد.بچه ها گله به گله توی حیاط ایستاده بودند .سامان مکث کرد تا دوستانش را پیدا کند.کمی چشم گرداند .سعید و مسعود را کنار دیوار دید.دوید طرفشان با لبخند روی لبش.بچه ها با شنیدن صدای پا رو برگرداند و سامان را دیدند و در لحظه ای که سامان داشت می پرید توی بغلشان جاخالی دادند.سامان خورد به دیوار و افتاد روی زمین . جمع از خنده منفجر شد.کنار سمت چپ پیشانی اش درد گرفته بود و گونه سمت راستش هم خراشیده شده بود و داشت خون می آمد.سرش گیج می رفت.مادرش را بالای سرش دید : چی شده سامان ؟
دست کشید به صورت سامان .دیگر درد را حس نمی کرد.انگار که آب روی آتش.
سامان دستش را گذاشت روی سرش و بلند شد: نامردا! صبر کنین تا حسابتون رو برسم .
بچه ها شروع کردند به دویدن.باز هم شروع عجیب یک سال تحصیلی.سال سوم دبستان.
***
سعید گفت : سامان ! تو چرا همیشه تنها میای و میری؟ چرا هیچ کس دنبالت نمی یاد؟
ــ نمی دونم ! شاید چون مامانم خیلی سرش شلوغه.
ــ مگه مامانت چی کار می کنه ؟
مسعود گفت : خب حتما بیرون کار می کنه .مگه نه؟
سامان گفت : نه!!! من مامانم همیشه خونه است.
سعید دوباره پرسید : خب بابات چی؟ اون چرا نمی یاد دنبالت ؟اصلا کار بابات چیه؟
سامان گفت : نمی دونم.
بچه ها با تعجب به دهان سامان نگاه می کردند.
ــ نه یعنی مامانم میگه بابام یه عالمه کار داره.همه اش داره چیز های عجیب اختراع می کنه.
ــ یعنی چی؟
ــ اصلا من نمی دونم.چرا هی سئوال می پرسین؟
سامان بلند شد رفت طرف آبخوری.توی راه حس کرد گونه هایش گرم شده .با آستینش اشک هایش را پاک کرد.رسید توی آبخوری خم شد صورتش را شست.سرش را که بلند کرد توی آئینه مامانش را دید.مامانش مثل همیشه موهایش را روی شانه هایش رها کرده بود.برگشت و پرید توی بغل مامانش : مامان! بچه ها...
مامان سامان را از خودش جدا کرد دستش را گذاشت روی بینی اش و گفت : س س س س ...
سامان سرش را گذاشت روی سینه مادرش . آهنگ بسیار قشنگی توی گوشش پیچید مثل همیشه.قلب مامانش تاپ تاپ نمیکرد؛ انگار قلب نبود ...
سامان تمام راه مدرسه تا خانه را دوید .خدا خدا می کرد که مامانش خانه نباشد.چون مامان همیشه حواسش را طوری پرت می کرد که نمی توانست سئوال بپرسد.
یکی دوباری از فامیلشان سراغ گرفته بود.این که هیچکس خانه شان نمی آمد برایش خیلی عجیب بود.هر وقت بحث این چیزها می شد مامان جوابش را نمی داد.یا چرندیاتی برایش تعریف می کرد از رستم و سهراب و اسفندیار.و گاهی کیخسرو.مامان وقتی از کیخسرو تعریف می کرد چشم هایش برق می زد .اما سیاوش......
یکی دوباری بابا از او حرف زده بود.می گفت که سامان شبیه سیاوش است و مامان عصبانی می شد.
سامان رسید به خانه.دستش را برد به طرف در.یکی دوباری در را نوازش کرد و گفت : منم سامان .باز شو.
در باز شد.سامان دوید تو.از حیاط که رد می شد فواره ها یکی یکی روشن می شدند.کلی پروانه از درخت ها بلند شدند که هر کدامشان هزار رنگ بود.درخت های بید تکان تکان می خوردند.گل ها جلوی پایش باز می شدند.سامان می دانست که اگر نگاه کند مبهوت می ماند و نمی تواند داخل اتاق ها برود.چشم هایش را بست و دوید طرف در هال.نزدیک در که رسید چشم هایش را باز کرد: نزدیک بود ها!
وارد هال شد و کیفش را از پشتش بر داشت و پرت کرد روی کاناپه ای که نزدیک در بود.صدای آهنگ قشنگی از اتاق خودش می آمد.یک لحظه برگشت طرف در اتاق خودش.دوباره حرف های بچه ها یادش افتاد .دست هایش را کرد توی گوش هایش و چشم هایش را بست و رفت طرف در اتاق خواب مامان و بابایش.تا امروز سامان نتوانسته بود وارد آن اتاق شود.یعنی همه جای خانه را دیده و تمام سوراخ سنبه هایش را هم بلد بود غیر از اتاق خواب مامان و بابایش و اتاق کار پدرش.می دانست که هر چه هست توی این دو تا اتاق است.هر وقت که خواسته بود سرکی بکشد نشده بود.هر دفعه چیز جالبی جلوی پایش قرار می گرفت؛ اسباب بازی جدید ، کتاب نو یا بعضی اوقات چیزهای عتیقه.یک بار یک مهره خیلی قشنگ افتاد جلوی پایش.از کجا پیدایش شد را هرچه سامان فکر کرد نفهمید.مهره مثل بازو بند بود با مهره های طلا و فیروزه و چیزهای دیگری که مادرش گفت یاقوت و زمرد است.مامانش می گفت در زمان های خیلی دور رستم پهلوان این بازو بند را داد به تهمینه ، همسرش ، تا ببندد به بازوی سهراب .برای این که بعدها نشانه ای باشد تا پدرش را پیدا کند.
سامان از تمام این مزخرفات بدش می آمد.سرش را محکم به طرفین تکان داد تا این فکرها از سرش بپرد.چیزهای عجیب تری هم بود.هر و قت به مادرش احتیاج داشت کافی بود بهش فکر کند تا روبرویش ببیندش.سامان تلاش می کردبه مامانش فکر نکند تا مبادا جلویش ظاهر شود.
رسید به در اتاق . چشم هایش را باز کرد.دست هایش را از توی گوش هایش در آورد و نفس عمیقی کشید.خیالش راحت شد.دسته در اتاق خواب فرق می کرد.چوب منبت کاری شده که با یاقوت تزئین شده بود.سامان دلش نمی آمد حتی لمسش کند.چه چیزی پشت در انتظارش را می کشید؟دستش را سریع به طرف دستگیره برد و در را باز کرد.
لحظه ای جلوی در مکث کرد.اتاق مثل همه اتاق خواب ها بود.یک تخت دونفره یک طرف اتاق بود و طرف دیگرش میز توالت مامانش با یک میز تحریر.سامان در اتاق را بست .چراغ ها روشن شدند.سامان رفت طرف میز توالت.اما روی میز هیچ وسیله آرایشی ای نبود.سامان کشو ها را باز کرد.کشوها هم خالی بودند.نگاهش به آئینه افتاد.
آئینه بود؟ شیشه بود؟ قاب عکس بود؟
سامان نشست روبه روی آئینه.جنگلی را دید پر از درختان سبز.کنار یک چشمه دختری نشسته بود که بی نهایت زیبا بود.دختر برگشت و سامان را نگاه کرد.
چ... چش ... چشم ... چشمه... چشمها ... چشمهای ... چشمهایش ...چه رنگی بودند؟
سامان نمی فهمید.دختر پلک زد ؛ سامان از روی صندلی بیهوش پائین افتاد.
سامان بلند شد.توی همان جنگل بود.نگاهی به دست هایش کرد.دست هایش بزرگ شده بودند.نگاهی به خودش کرد.انگار جدی جدی بزرگ شده بود.لباس هایش هم فرق می کردند.دنبال چیزی گشت تا خودش را در آن ببیند.شروع کرد به دویدن.رسید به برکه آبی.توی برکه را نگاه کرد: نه!امکان نداره من این باشم.
ــ چرا امکان نداره آقا؟
سامان برگشت.همان دختری را دید که توی آئینه بود.دختر چشم هایش را به دور دست ها دوخته بود.سامان دلش می خواست دختر به او نگاه کند.نفس نفس می زد.حس کرد سرش داغ شده است.چشم هایش را از دختر برگرداند.احساس کرد حالش بهتر شده.
ــ نمیشه که!
ــ چرا نمیشه؟ اشکالش چیه؟
ــ برای اینکه این حداقل بیست سالشه.
و با دستش به مرد توی آب اشاره کرد.
دختر خندید.بلند.سامان بی اختیاربرگشت و نگاهش کرد.دختر قهقهه می زد.سامان لجش گرفت.برگشت و در جهت مخالف دختر حرکت کرد .دلش می خواست از آنجا برود.
ــ جدا؟؟؟
سامان برگشت.گره به ابروهایش انداخت . به دختر نگاه می کرد.اما دختر به او نگاه نمی کرد.انگار که چیزی پشت سرش را نگاه کند.سامان برگشت و پشت سرش چیزی ندید : به چی نگاه می کنی؟
ــ جدا دلت می خواهد از این جا بری؟
ــ معلومه که می خواهم.
دختر نگاهش را آرام آرام روان کرد طرف سامان.مثل نسیم آرامی که صبح ها غنچه ها را باز می کند.مثل آب شدن اولین برف های زمستان در آستانه بهار.مثل سیاهی شب که آرام آرام قلب آسمان را پر می کند.
ــ جدا؟؟؟
سامان احساس کرد چیزی طاق آلونک طاقتش را به آتش کشید.طاق فرو ریخت.
سامان از خواب پرید.عرق کرده بود.ترسیده بود.به آئینه نگاه کرد.دوباره همان چشمه را دید اما این بار خالی بود.دور و برش را نگاه کرد و مامانش را روی تخت دید.بلند شد : مامان !!
مامان دست هایش را از هم باز کرد و سامان پرید توی بغلش : ببخشید..
مامان باز هم تکانش داد : س ..س...س..
سامان حس کرد سنگی توی گلویش گیر کرده است.چشم هایش می سوخت.اما این دفعه چیزی باعث شد که مثل همیشه نزند زیرگریه.شاید همان سنگ توی گلویش باعث شد که شام هم نخورد.و باز هم شاید همان سنگ نگذاشت بخوابد .صدای مامان را می شنید که داشت با بابا حرف می زد.پاورچین تا دم در رفت.توی اتاق کار بابا بودند.
ــ فکر نکنم چیزی فهمیده باشه
ــ تو خوب می دونی که اون آئینه همه چیز رو لو میده.
ــ اون از اون ماجرا هیچ چیز نمی فهمه.هنوز اونقدر ها بزرگ نشده که بخواد دلبسته این پری بشه.
ــ کارت رو توجیه نکن.تو بعد از من از اتاق اومده بودی بیرون .باید درو می بستی.
ــ نکنه یادت رفته که اون قفل ها رو من نساختم و نمی تونم کاری بکنم؟
ــ آه کیان! احساس می کنم قدرتم تحلیل رفته.
ــ ولش کن سوگلی!
ــ اه اون کلمه رو در مورد من به کار نبر.یاد سودابه می افتم.
چراغ اتاق خاموش شد.سامان همان جا پشت در نشست.تازه فهمیده بود که تا حالا گفت و گوی پدر و مادرش را با هم نشنیده بود.اصلا آن ها خیلی کم با هم توی خانه بودند.
سامان تمام شب را داشت دنبال حلقه ای می گشت که زندگی شان را به آن آئینه جادوئی متصل می کرد.سودابه دیگر کی بود؟چرا مامان از او بدش می آمد.
سامان جرئت نکرد ماجرا را برای سعید و مسعود تعریف کند.حتی جرئت نداشت که در مورد سودابه از مامانش سئوال بپرسد.
ــ خانم معلم!
ــ بله سامان؟
ــ خانم شما می دونین سودابه کیه؟
ــ سودابه؟سودابه چی؟ کجا اسمش رو شنیدی؟
ــ نمی دونم خانوم.
ــ شخصیت تاریخیه؟تو تلویزیون اسمش رو شنیدی؟
ــ بله بله خانوم.
ــ سودابه یکی از شخصیت های شاهنامه است که باعث مرگ سیاوش میشه.
ــ سیاوش؟؟
ــ آره اون هم یکی دیگه از شخصیت های شاهنامه است.ببینم تو می دونی شاهنامه چیه؟
ــ بله خانوم.مامانمون داستان هاش رو برامون می خونه.
ــ خب پس بقیه اش را از مامانت بپرس.
سامان هنوز داشت به سودابه فکر می کرد که زنگ آخر خورد.سامان دنبال راهی بود که بتواند در مورد سیاوش و سودابه چیزی بداند.از مامان که نمیشد پرسید چون هر وقت اسم سیاوش را می شنید عصبانی می شد.
سامان ایستاد.خانم معلم چیزی گفته بود : از شخصیت های شاهنامه اند.
شروع کرد به دویدن.از عرض خیابان دوید.ماشین ها پشت سر هم بوق می زدند و ترمز می کردند.بعضی هایشان هم به سامان فحش می دادند.سامان به خانه که رسید قبل از هر چیزی دوید توی اتاقش.همیشه یک کتاب شاهنامه بالای کتابخانه اش بود.سامان تازه متوجه شد که قدش نمی رسد.صندلی اش را گذاشت کنار کتابخانه.اما با صندلی هم قدش نمی رسید.سامان بالش و کتاب و دفتر هایش را گذاشت روی صندلی و رفت بالایشان.دستش را دراز کرد به طرف کتاب.نوک انشگتانش را به کتاب زد.کتاب افتاد روی زمین .سامان پرید پائین.کتاب را برداشت.خیلی سنگین بود.اندازه اش حتی از لغت نامه دهخدا هم بیشتر بود.سامان بازش کرد.ورق های کتاب خیلی کلفت بودند؛ چیزی شبیه پوست.
سامان دنبال فهرست کتاب می گشت اما چیزی پیدا نکرد.باید صفحه به صفحه جلو می رفت.
سامان نمی دانست چند روز طول کشید تا به داستان سیاوش رسید.هرچند الان هم چندان تفاوتی نمی کرد؛چون سامان نمی فهمید این شعرها چه معنی ای می دهند.سامان خیلی سعی کرد تا شعرها را بفهمد اما نتوانست.سامان شروع کرد به نوشتن شعرها بالای صفحه های کتاب و دفتر هایش.
سعید و مسعود حسابی شاکی شده بودند.سامان زنگ های تفریح به جای بازی با آنها می رفت توی دفتر معلم ها و از هرکسی که می شد سئوال می پرسید.
***
تابستان بود و سامان فقط می خواست به کتابخانه برود. سامان تازه داشت می فهمید که مامانش او را همیشه توی خانه نگه می داشت.هرچه می خواست توی خانه بود و سامان از این حالت بدش می آمد.چرا او نباید مثل بقیه زندگی می کرد.
بالاخره چیزی را که می خواست پیدا کرد.داستان های باز نویسی شده شاهنامه.داستان سیاوش را پیدا کرد.
«شب آرام آرام سیاهی اش را بر سر زمین می اندازد.طوس است و گیو و چهل سوار.نزدیک مرز توران است.همین جا بود که رخش رستم گم شد و رستم کشیده شد به توران زمین ، سرزمین دشمنان.همین جا بود که سهراب کشته شد .همین جا بود که اسفندیار در خون تپید.مرز ایران و توران ، شاید هم نزدیک قلمرو شاه پریان....
طوس اسبش را راند بین درختان ، کنار برکه بانویی را یافت درخشان تر از آفتاب صبحگاهی ، لطیف تر از برگ گل سرخ ، سرزنده تر از شبنم شب مانده .... چشم هایش...........»
سامان یاد چشم های توی آئینه افتاد.... روی زمین.سریع بلند شد.احساس کرد سرش منگ است.دستش را روی سرش کشید.نگاهش به دست هایش افتاد.
ــ نه ! دوباره بزرگ شدم.
ــ مگه دوست نداشتی برگردی؟
سامان برگشت و صاحب چشم ها را دید.اما این دفعه می دانست که نباید به چشم های دختر نگاه کند.
ــ تو کی هستی؟چرا هر وقت که نمی خواهم تو پیدات میشه؟
ــ تو وارد قصه من میشی.من کاری به تو ندارم.
ــ قصه تو؟
ــ آره قصه من. اینجا قلمرو منه.هیچ کس نمی تونه من رو از قلمرو م جدا کنه.حتی اون طوس و گیو احمق که من را پیش کی کاووس بردند...
سامان برگشت طرف دختر.آب دهانش را به سختی قورت داد.حتی خودش هم حس می کرد که حدقه چشم هایش درشت تر شده اند.سر تا پای دختر را بر انداز کرد.دختر نگاهش می کرد.سامان حس کرد سیل عظیمی از تپه های وجودش سرازیر شد و قلبش را با خود غرق کرد.نمی توانست حتی نفس بکشد...
ــ نفس بکش! سامان! نفس بکش!
سامان چشم هایش را باز کرد.احساس می کرد سنگی توی قفسه سینه اش گیر کرده و سنگینش کرده.مامانش بالای سرش بود.سامان دلش می خواست بخوابد.
+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در پنجشنبه 13 تیر1387 و ساعت
15:49 |