تبليغاتX
عینا فیها تسمی سلسبیلا - داستان"ولی"

                                                  "به نام خدا"                 

این متنی که نوشتم یک تمرین برای داستان نویسی است .امیدوارم بخوانید و نظر بدهید.ان شا الله خوب باشد:

"ولی"                                                                                                 

قدم هایش را استوار روی زمین می گذاشت تا دوباره پشیمان نشود. دستهایش عرق کرده بود کیسه زباله را در میان مشتش محکم فشار میداد و میترسید از دستش رها شود . شیارهای دستش آنقدر عمیق بود که انگار جای آنها روی کیسه هم باقی مانده بود .چشم هایش به روبه رو خیره شده بود و در یک لحظه ناگهان ایستاد انگار لحظه هاست آنجا ایستاده بوده .هوا گرگ و میش بود و یک ربع پیش اذان صبح را گفته بودند.قطره های باران دیشب حالا روی میله های بهزیستی یخ بسته بود و مثل یک کله قند وارونه به میله ها آویزان بودند.جلوتر آمد و دستش را به میله هاتکیه داد ،روی زانوهایش خم شد انگار که بارسنگینی را روی کمر ش تحمل می کرد، بعد دستش را پایین آورد و آرام کیسه زباله را روی زمین گذاشت.سریع برگشت و قدم هایش را تند تر کرد انگار از چیزی فرار می کرد در حالی که در چشم هایش قطراتی مثل قطرات باران جمع شده بود که شاید در همان جا یخ زده بود و سرازیر نمی شد.

                                        

                                                           ***

نگهبان دیشب از خواب بیدار شده بود و داشت جایش را با نگهبان صبح عوض می کرد که متوجه شد یک کیسه زباله کنار میله هاست اول فکر کرد یکی ازکیسه های زباله از جای همیشگی زباله ها به آنجا منتقل شده است اما جلوتر که آمد بوی تعفنی شدید از کیسه به بیرون تراوش می کرد جلوتر آمد  با یک دستش بینی اش را گرفته بود و کیسه که حالا کاملا در افتاب قرار داشت را آرام آرام باز کرد.نگهبان چشم هایش درون کیسه خیره شده بود و انگار دیگر بوی تعفن را نمی شنید دستش را از جلوی بینی اش برداشته بود.نگهبان دیگر فریاد زد:" چیه ؟ایندفعه دیگه چه غلطی کردن؟"جلوتر آمد وسر را به جلو کشید و به درون کیسه  سر کشید و گفت:"بی پدر ،مادرا.خدا لعنتشون کنه"

 

                                                          ***

چراغ های قرمز ماشین های پلیس با انکه جمعیت  زیادی دور کیسه زباله ایستاده بودند روی سطح  کیسه زباله را کاملا پوشانده بود.مدیر بهزیستی داشت با پلیسی که نشان بیشتری روی شانه اش داشت پچ پچ می کرد و انگار تمام تلاش خود ار می کرد تا خود را بیگناه جلوه دهد.پلیس سری تکان داد و  خود را از دست مدیر  راحت کرد. جمعیت را کنار زد و جلو آمد ، کیسه کاملا سیاه بودو تنها روزنی به بیرون داشت.پلیس سرش را به سمت جلو کشید و در حالی که ابروهایش را در هم کشیده بود ،چشم هایش را به داخل کیسه فرو برد.درون کیسه یک جسم سفید که از شدت سرما سیاه شده بود ،قرار داشت.سرش روی تنش افتاده بود،میان آن صورت سیاه شده،تنها دو چشم آبی روشن به بیرون از کیسه زل زده بود و انگار هنوز منتظر بود تا از رحم مادر بیرون بیاید.دستها و پاهایش آنقدر کوتاه بود که انگار نه دست داشت و نه پا.پلیس نزدیک تر شد ،خم شد ،انگار می خواست تمام سرش را داخل کیسه فرو کند ،که ناگهان به عقب برگشت و با سرعت دستش را جلوی بینی اش کشید.آرام آرام گام هایش به عقب برمی گشت تا از میان جمعیت بیرون آمد و به یکی از پلیس ها گفت :"چیزه تازه ای پیدا نکردین؟علت چی بوده؟"

مامور که انگار هنوز بوی تعفن توی بینی اش بود و سعی می کرد جلوی حالت تهوع خود را بگیرد گفت:"6-7ماهشه .از ناحیه دست فلجه .احتمالا معلول ذهنی بوده .از سرما تلف شده البته قبلش بیهوشش کرده بودند. فکر نکنم اثر انگشتی هم باقی مونده باشه ."

 

                                                      ***

فردا شخصی با دستهایی که حسابی عرق کرده بودو انگشتهایی که شیار های عمیقی داشت و گام هایی که محکم بر می داشت تا سست نشوند و دوباره پشیمان نشود.روبه روی بهزیستی ایستاد تا برود و سرپرستی کودک شش ماهه ای را قبول کند..

(نوشته شده توسط ادیب جان)

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در شنبه 24 شهریور1386 و ساعت 17:31 |





Powered by WebGozar