ما که حالگیر - دانشمند باشیم باز هم داستان از خودمان در آورده ایم.اما نمی دانم تا چه حد داستان است و من چقدر در رساندن منظورم موفق بوده ام.
***
دستت را می گذاری روی قلبم.برایم ذکر می خوانی.صدایت موج موج برمی گردد به قلبم.سر می خورم توی بغلت.مردانگی دستانت ، احاطه ام می کند.صورتم توی موهایم ، روی شانه هایت.از پنجره بیرون را نگاه می کنم.کلاغ روی شاخه خشک درخت نشسته.ساکت است.
می خندم.می پرسی که چرا اما جوابت را نمی دهم.باز می پرسی و باز من جوابی نمی دهم.باز می پرسی و من جوابی نمی دهم.باز می پرسی و جوابی نمی دهم.باز می پرسی ، جواب نمی دهم.باز می پرسی.باز...
سرم پر از صدا می شود.آدم ها می پیچند بین سلول های خاکستری مغزم.دستانم پوست صورتم را می سایند.زنانگی ام ، هلت می دهد به عقب ؛ به دوردست ها.
از پنجره بیرون را نگاه می کنم.کلاغ ساکت است.

