تبليغاتX
عینا فیها تسمی سلسبیلا - باز هم داستان اما بی عنوان

ــ ریحانه برو اون طرف!

میکائیل بالای سرشان پرواز می کرد.اسرافیل منتظر ایستاده بود صور به دست.جبرائیل دورشان طواف می کرد و ذکر می خواند.بال هایش شرق و غرب عالم را به هم می سائید.نسیمی از به هم خوردن بال های جبرائیل می وزید.روح انگیز گفت: ام ام مم ... عجب بویی.خوشمزه است.

نوری کنار روح انگیز نشست.روحی بود؛ پرسید: روح الله کجاست؟

ریحانه به بالای سرشان اشاره کرد.روح الله ایستاده بود.نوری از او می تابید و تا بال های جبرائیل می رفت.روح الله نگاهشان کرد؛آبشار آبشار نور از لاهوت به ناسوت روان بود.میکائیل گفت : زود باشید! باید برین! سوار آبشار ها بشین!

ریحانه نشست روی پنجم، به طرف لبنان.روح انگیز رفت طرف آبشار دهم، به طرف هند.روحی ایستاده بود و روح الله را صدا می زد.میکائیل گفت: زود باش روحی!

روحی گفت: آخه ... من .. روح الله!

میکائیل گفت: دوست نداری که از همین جا ببرنت زیر زمین؟!

روحی به روح الله نگاه کرد.تمام وجودش از توی چشم هایش پرواز می کرد سمت روح الله.نشست روی آبشار یازدهم، به سمت کشمیر.

آبشارها شروع کردند به لرزیدن.روح الله هنوز به بال های جبرائیل نگاه می کرد.چشم هایش را بست و نفس عمیق کشید.ذره هایی از جبرائیل وارد ریه هایش شدند.میکائیل رفت پشت سرش و هلش داد.روح الله افتاد روی آبشار صدم، به سمت عرش خدا.

اسرافیل توی صورش دمید.آبشار ها به سمت پائین روانه شدند.جبرائیل بال هایش را روی سر هر چهار نفرشان گرفت: می روید به سمت خوابی عمیق، غفلتی عظیم.دوست دارید چند سال بخوابید؟

ریحانه گفت : آخ جون! خواب!هر چی بیشتر، بهتر.

جبرائیل لبخند زد.فرشته ای روی شانه راستش نشست: 100 سال.

جبرائیل به روح انگیز نگاه کرد.روح انگیز گفت: همه این سال ها را باید بخوابیم؟ اصلا بیدار نمی شیم؟

عزرائیل از پشت بال های جبرائیل بیرون آمد.زیبایی اش حتی حرکت را از آبشار ها گرفت.همه چیز ساکت شد.کلمات از عزرائیل به سمت هر چیز و هر کس روان شد:چرا! برادر من گاهی شما را به رویای صادقه می برد.آن جا بیدار می شوید.اما بیداری اصلی با من است.

دوباره رفت پشت بال های جبرائیل.

روح انگیز شانه بالا انداخت: خواب، خوابه.به اندازه رفع خستگی بسه.

فرشته ای از تن جبرائیل جدا شد و نشست روی شانه روح انگیز.نوشت: سی سال.

روحی نگاه جبرائیل را روی خودش حس کرد.نگاه کرد به اطرافش تا روح الله را پیدا کند.روح الله آن دورها نشسته بود.روحی سرش را با عصبانیت برگرداند: چه فرقی می کنه؟ نکبت، نکبته! چه توی خواب، چه توی بیداری.

فرشتۀ روی شانه اش نوشت: 20 سال، جنگ کشمیر.

روح الله به دور دست ها نگاه می کرد.دستش را روی سینه اش گذاشت و برگشت سمت عرش خدا.

جبرائیل نگاهی به فرشته روی شانه روح الله کرد.فرشته هیچ چیز برای خواب ننوشت.

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت 12:44 |





Powered by WebGozar